_ برام یک چیزی بخون...
زل زده با موهای دم اسبی؛ بفهمی نفهمی فردار. ایستاده. دستش را می گیرم. می نشینم. هم قدش می شوم. کلمه ندارم.
_ تو مریضی...
گوشت را تف می کرد. پدر آه می کشید.
_ گفتم که مثل ادامس بجو... بعدش یواش یواش قورت بده.
_ نه... من گوشت دوست ندارم.
می نشست کنارشان. هیولاهای خوشگل کاغذی درست می کردند. درست قد خودش. بوی چسب و کاغذ و ماژیک. غریبه ها می آمدند خانه و کتاب های نقاشی را ورق می زدند. شب؛ نرم، مثل پرهای آن جغد سیاه توی تابلو با ان چشم های زردش و ان باد سفید که انگار از روی خرابه هایی می آمد. شکلِ مغازه هایی ناشناس. مه می افتاد پایین روی حیاط. زیر پنجره می نشست. اواز می خواند. توی کوچه رد می شدند.
_ ماشین قرمزه ی کوچولو داشت می یومد بیرون از توی کمد.
ماشین قرمز مال مورچه ها. مورچه ها مال کنار دیوار. دیوار وصل به کف چوبی. کف چوبی ترق ترق...
خیال می کنی مرغ است... پرنده بود اما با آن بالها.
بعدِ باران خزه ها و حلزون ها و کفش دوزک ها بین راههای ناشناخته ی شکاف ها، حیاط را می گذاشتند روی سرشان. خیس و لزج با پاهای نامرئی و دهان های نامرئی...
خیس... ستون های چوبی. موریانه های شیطان تویشان و رد سوزن سوزن های نازک روی دیوارها و نرده ها. که خیال می کردی درست وسط ظهر مال سم اسب هایی بودند که ریز از بین کاغذها در می امدند. نازک...
سالن ها سرد. راهروها سرد. آنقدر که بینی آدم آب می آید. پله های اضطراری طبقه ی آخر با ان پنجره های آفتاب گیر و بلند و ان پله های کمی گرم. رویشان بنشینی... دست چپ ساختمان ها باشند و رو به رو کمی دورترش خیابان و دورترش قطار و دورترش بندر و دورترش کوه هایی کوتاه...
چشم ها خیس می شوند. سکوت...
لخت می شد کنار حوض با موهای سفید. دزدکی نگاه می کردند. پیرزن زیر لب غر می زد و آب می ریخت به سرش... بوی بادمجان سرخ کرده توی حیاط. گربه از روی دیوار ان طرفی رد می شد. عجله نداشت. نگاه نمی کرد. تابستان بود. جوجه ها زمین را خراش می دادند.
شب ها توی تنهایی به ماه نگاه می کرد. الوار سفید. بین نرده های ایوان. این را کسی نمی داند. زبان نداشت. فقط آه های کوتاه و مقطع و خنده های ریز... و اشک ها... آه اشک ها...
زیر شیروانی ها کز می کردند. باران بند بیاید. توی هوای خوب دلشان بغ بغو می خواهد. ندارند.
طوفان. خانه های مواج چشم می انداختند به درخت ها. دلشان ریشه می خواست. نداشتند. درخت ها تاب می خورند روی سرشان. قلب سنجاب ها زیر پوستشان می زد.
چوب ها قفل شدند که دیوارها و دست هاشان بال شد. و هی خواندند.
_ لالا لا لا... گل پونه...
درخت ها. چوب. چوب های مخلوط با خاک. خاک های بوی نا گرفته بین پرزهای فرش و تار و پود پارچه ها. و اسمان شیری. دامنه های جلبکیِ کوه های معلق. زیر دریا. بین دهان ماهی ها... و خانه های دورتر و دیوارهای دورتر و نم... نم که می افتاد به جان دیوارها و سقف ها و چکه چکه زیرش روزنامه یا سطل یا تشت... ستاره ها که دورتر خط می کشیدند گاهی پشت ابرها.
باران های مدام و برف که ذوق مرگی تابستان. خانه های مبهوت و کشیده انگشت هاشان به دیوارهای یکدیگر. زرد. سکوت...
حباب ها می رفتند بالا از رو به روی پنجره. ظهرِ بچه ها وسیع... قدر تمام حس های ساکت. کش می آمد روی زمین. خش خش برگ ها. بخار سبزی از آنها می رفت بالا زیر خاکستری ابرها...
زیرِ زمین، جنگل. زیر خاک عطرهای مرموز و نمناک، لای دیوارِ حفره های کوچک که یواش فرو می ریختند زیر پای گل های بنفشِ ریز. تلخی سبکِ ته گلبرگ هاشان مال زنبورها.
پ.ن: برای تو می خواندم این را...
نظرات ()لحظه هایی کوتاه. فقط لحظه هایی کوتاه. مثل آن نور دم غروب در خالی سالن آخرین طبقه که می تابید از میان میله های باریک حصار بالکن. و سکوتی ناشناس که در سفیدی حالا قرمز شده ی دیوارها سبک می شد و سنگین می شد. چنان بی واسطه و چنان خیره کننده توگویی لحظه های بازگشت از مرگ باشند به زندگی. اشیا برجسته تر انگار لیز می خوردند در سفیدی و چیزی ممتد در رگ هام می لغزید. امتدادش در تکرار به نگه داشتن قلب ها می رسد در سر انگشت ها، مماس بر دیوارهای سیاه دنیا در تشویش خاکستری و هوهوی باد.
نظرات ()آبی و زرد و خیس می پرد
می پرد بالای سر اسب ها با یال های در همِ آشفته و سم هاشان در دشت های سفید زیر آن خراش زرد مه آلود قشنگ توی سرمه ای آسمان.
در تمام طول شب که طول راه است
اصیل و سیاه و براق با دندان های سفیدش
و تمام ستاره ها که حل می شوند و تمام خیابان ها و تمام پنجره ها که پنج تا
بالای شیروانیِ قرمز کلمه ها
می تابند
نخ می تابند و وقت گرگ و میش
سوزن های نرم سفیدی روی آسمان خط می اندازند
...
قلب هاشان به دستم سرایت می کنند انگار.
پ.ن1: ...وقتی که دو ستاره می تابند بر گوش های اقیانوس... شب، خیس، سر قلاب، ماهی می شود و برمی گردد به آب. وسیع...
نظرات ()تابِ ماهِ نارنجی بر پای برهنه ی درخت ها. که باد رد سفید برف است رقصان در تاریکی و تابِ درخت هاست و خیابان های ساکت. زیر خاک حتی...
روی کمد می لرزد سایه ی شاخه ای دور از کناره ی خیابان، بعد چهاردهمین یا سیزدهمین چراغ راهنمایی که اگر سبز شود لیز می خورد خوشه ای بر کف خیابان
چشم های قشنگی شاید زیر تار تار موهای بلند
باریکه ی آبی بر بازوهای ستاره ی دریایی
می تابند بر هزار انگشت با چاه های آب و چشمه هایی بر نوکشان
جزر و مد
تاب... تاب... تاب...
نظرات ()کلمه لیز می خورد زیر پوست
مه آلودِ شب
و ماهِ قشنگ شکننده تر حتی در لبه های شیری اش
غوطه می خورد
لیوانِ گردانِ بنفش بر جداره های خیس
ستاره
ممتد...
دست های کوچک نامرئی سوزن می زنند، نقش می زنند بر فلس ها، در تاریکی، بر ساحل چشم ها، ایستاده بر شن های شور. وسیع...گرم.
برف. ممتد... ممتد... ممتد.
پ.ن1: نه از نوشتن گریزی نه از سکوت...
پ.ن2: این تو بودی... این تو هستی... ممتد.
نظرات ()سُر می دادم و لیز می خورد روی دست ها. روی پاها. روی سینه. روی شکم و گاهی روی چین های خیلی ظریف کمی جوهر پخش می شد. روی صورت کشیدن سخت تر بود، که مسیر نادیدنی اش زیادی لیز و ترسی مرموز که روی صورت نوشتن به ورد خواندن می ماند. خودکار آبی فیروزه ای.
نمی شد نوشت و باز نوشته های باد و زیر دیوار و بالای دیوار و روی زمین و زیر زمین و وای...
نازنین بود. نیما بود. ناهید بود. نصرت. نینا... موسیقی می خواند. خوشگل بود. تو عاشقش بودی. دلم برایش تنگ می شد. باید لپ تاپم را می آوردم. کنارم نشسته بود. نگاهش کردم و گفتم دلم برایت تنگ می شود باید بروم فیس بوک... سیاه و سفید شد با چند خط سبز دور و برش. نمی دانم نانا بود. نادیا بود. نصرت بود. شاید نوح بود... ماه بالای سرش بود. خیابان به موازات خاکی بود و خاکی میان بر بود و ابرهای موازی و غبار های سرگردان در نور خورشیدی که می رفت پشت تپه. تند تند راه می رفتم. خاکِ نارنجی.
وسط خاکی، درست روبه رویم پل نیمه کاره بود. پل نیمه کاره وسط خاکی؛ دست راستش می رسید به خیابان آسفالت خیس. دست چپش می رسید به برهوت یا شهر یا دریا. باید از زیر پل رد می شدم. زیر پل اما فقط یک شکاف بود به اندازه ی من و یکی دیگر. شکاف به سرازیری می رسید و بعد باز خاکی و ادامه اش... خاکی و باز ادامه اش. شاید باید لیز می خوردم و می رفتم پایین از شکاف. دراز کشیدم. ترسیدم. بلند شدم. ترسیدم. دراز کشیدم... ترسیدم... پل روی سینه ام سنگین بود. می ترسیدم... دراز که می کشیدی کناره های افق بنفش بود و خاک نرم سر می خورد زیرت و می ریخت پایین. خاکِ نارنجی. چند نفری از شکاف رد شدند و آن پایین شروع کردند به تکاندن خاک لباس هاشان.
هی سمت چپ... سمت چپ... تا تمام بشود و تمام نمی شد. شاید باید به راست می رفتم تا خیابان که اما دور بود حالا. سمت چپ، هی خاکی گودتر می شد. می شد رفت زیر پل و رسید به آن طرف که اما خیلی بلند بود حالا و من شاید باید لیز می خوردم همانجا که شکاف تنگ بود. کسی صدا م کرد. ترسیدم. بد می خندید. خیلی بد. گفتم من اینجا غریبم. راه را گم کردم. حالم از خودم بهم خورد. موهام را از دو طرف گرفتم و پیچاندم دور دست هام. نمی دانم چه شکلی شده بودم. نفرینم کرد. کف دستم را گرفتم جلویش و گفتم آینه. سنجاب بود. موش خرما بود. باسنش را تاب داد و هرهر خندید. خیلی مست بودم.
_ عوضی
کاش نجمه بودم. نیاز بودم. نعمت بودم. نی نی بودم. موسیقی می خواندم. نگاهش کردم گفتم دلم برایت تنگ می شود. لپ تاپم اینجا نبود. باید می آوردمش.
با دستش توی هوا یک بیضی کشید و بعد گفت: اینجوری، استیلِ چرب و پر از چلو کباب زیر نور مهتابی های بی رمق کنار پنجره های کثیف. آنجا که همه جانی اند از بس که همه چیز سیال است و همه عاشقند از بس که همه چیز سیال است و همه دلتنگند از بس که همه چیز سیال است.
رو به روی هم ایستاده بودند. هیچ کدام لخت نشدند. یک نفر داشت خود ارضایی می کرد.
_ نطفه ی من پشت در اتوبوس بسته شد. پدرم همونجا مُرد با زیپ باز. مادرم رفت که از مرز رد بشه.
می گفت و بعد ریز می خندید. پاهام درد می کرد. فلج شده بودم باز انگار. خودکار آبی فیروزه ای که ردش بنفش می شد.
فقط یک فحش بلد بود. نه... فحش نبود. گاهی در جواب بد و بیراه های من و گاهی هم بی دلیل دست هاش را می گرفت جلوی صورتم و می گفت: آینه!
هر وقت ساکت می شدم کف دستش را می گرفت جلویم و می گفت آینه. استخوان های من میشکست. و چند روز می گشتم دنبال تکه هایی که دیگر دود شده بودند و رفته بودند. دور اتاق راه می رفت و می گفت اصل بقای جرم و انرژی... می خواستم کف دستم را بگیرم روبه رویش و بگویم آینه
زیر پل دیده بودمش بار اول. می لرزید. زیر پل آسمان خاکستری بود. در کناره هاش به افقِ بنفش می رسید. پل ها همه بغض دارند. بی صدایند. و زیرشان هیچ امن نیست. باد می آید و می رود. زیر پل ها خاکستری ست. فرقی نمی کند ارتفاعشان چقدر باشد. هیچ وقت امن نیستند. برای همین ترس دارند. گفتم دلم برایت تنگ شده. لپ تاپ نداشتم. بادام می خوردم. گفتم بیا بادام بخوریم. کف دستش را گرفت جلویم و گفت آینه.
نه اصلا اسمش هیچ کدام اینها نبود. اولش "ن" نداشت.
روی آینه ها را می پوشاند. آینه ها چشم هاش را قرمز می کردند.
نمی دانم. زن بود؟ مرد بود؟ بچه بود؟ موش خرما بود؟ سنجاب بود؟
_ سنگ!
_ سگ!
_ نه! سنگ! سنگ! فقط سنگ!
_ خب همون دیگه. سگ...
_ "ن "دارد! سنگ! سنگ! سنگ!
کف دستش را نگرفت جلویم.
لب هاش را جمع کرد، با چشم های خیس نگاهم کرد...
_ من یاد ندارم.
_ باشه قهر نکن. همون سگ. سگ.
پرید بغلم. لامپ مهتابی لرزید. نامرئی شد. جای خالی اش اتوبوس شد. جاده، دراز شد. روی دو تا صندلی جمع می شوم. نور قرمز توی اتوبوس قلمروی رویاهای رقصانی ست که باسن های ظریف سبکشان را با آهنگ نامفهوم دور و غم انگیزی ارام تاب می دهند. ما خیلی هستیم. کم...
...
حالا تنها آن خورشید سیاه بر فراز مرداب ستاره ها و آسمان نیلوفرها و آن درختِ ساکتِ تاب خورده که کسی ندید.
پ.ن: نوشته ها همه بازمانده ی خودکشی هایی هستند. چرا باید داستان درست کنم؟ چرا نوشته ها همه دروغند؟ دوست دارم محو بشوم. کجا می شود محو شد؟ بین سکوت؟ بین کلمه؟ نوشتن گفتن نیست. اگر نوشتن خودکشی است پس چرا می لرزم؟ نوشتن جنایت است. خودکشی ادم هایی ست که نمی توانند بمیرند و در لحظه ای که باید بمیرند تند تند می نویسند... چیزهایی که شاید آرزو. شاید فرکانس های سیاه جهان لعنتی. شاید هیچی. آرزوی پا داشتن است و دست بودن و خود نبودن. چرا تانک نباشم خودم را منهدم نکنم؟ آن حقیقتی که در "من" نیست. در تاریکی... کاش دست بودم. کاش پا بودم. گوش بودم. گوش بودم. چشم بودم. کاش لباس بودم. کاش لیوان بودم. مو بودم. پر بودم. خودم نبودم. می مردم. کاش دلتنگی بودم. کاش شراب بودم. بی خوابی بودم. سکوت بودم. عشق بودم. خودم نبودم.
نظرات ()سفید؛ وسیع و تیز. تا...
آن پرنده ی آبیِ نازنینِ مدام ناگهان؛ جدی و بازیگوش؛ پرسه زن اعماق مه آلود.
که...
"من اگر کفنی داشتم
نگاه به لیلی می کردم و
می مردم*"
...
"چه سبک می وزی ای باد*"
*از شبانه ی لیلی به بازخوانی قیس، بهرام اردبیلی.
نظرات ()استریپر نابغه ای بود. هیچ کس تا به حال دقت نکرده بود ولی از همه چیز چند تا داشت.
_تو خیال می کنی من از همه چیز چند تا دارم.
همیشه اول از انگشترهاش شروع می کرد و بعد دورت می چرخید. تو هم می چرخیدی. گاهی تند می چرخید و تو سرگیجه می گرفتی. هیچ وقت پول نمی گرفت. بعد هر مرحله یک ستاره می انداخت توی دهانش و از دهان تو خون می آمد. ستاره ها برایش کافی بودند.
_ من یک عالمه مشتری دارم.
تو ولی می دانستی که تنها مشتری اش هستی. خوشگل بود. تمام چراغ ها را خاموش می کرد و تو هی جایش را گم می کردی تا سرش را می گذاشت روی زمین و یک ستاره می چسبید به موهاش.
_ اینها گرد و غبارند.
سرش را که می گذاشت روی زمین، خوابش می برد گاهی. تمام حرف ها را وقتی می زد که خواب بود. می گفت که وقتی بچه بود فکر می کرده فقط خودش یک چیزهایی را می فهمد. وقتی به کلمه ی "من" فکر می کرده یاد یک زن می افتاده که توی سوپر مارکت ماست می خرد. سوپر مارکت تاریک است و دیوارهای خانه ها سفید و هوا گرگ و میش.
_ "زبونم بند اومد، بریده شد افکارم".
البته خیلی چیزهای دیگر هم گفته بود... گاهی حتی کلمه هایی نامفهوم. صداش را نه می توانستی باور کنی نه می توانستی گوش ندهی. با صدای آهسته ی خیال حرف می زد. دوست داشت خودش را توی آینه هایی که می گفت توی اتاق اند ببیند و برای همین مدام می چرخید. اتاق، تاریک بود.
_ من سایه ی ستاره ها رو می خورم.
ساکت نگاهش می کردم. وقتی که می رفت گلوم می خارید و سکسکه می کردم. دهنم طعم خون می داد. حتما حالا دیگر هیچ لباسی روی زمین نمانده بود. چراغ ها را روشن نمی کردم. سرم را می گذاشتم روی زمین تا شاید ستاره ای بچسبد به موهام. من ولی موشک های کاغذی می گرفتم. نیاز نبود که ببینمشان. همین که توی دستم می گرفتمشان حس می کردم که بعضی هاشان نوشته دارند. توی تاریکی روی آنها که سفید بودند می نوشتم.
_ "که در این آینه صاحبنظران حیرانند".
آب بود و آب اشک بود و اشک ستاره بود و ستاره پله بود و پله غبار بود و غبار جهانی بود با میلیاردها ستاره ی زنده و مرده که گاهی عطسه می کردند، یا کرده بودند. توی کشتی بودم و می گفتند کشتی غرق می شود و صف ها مدام طولانی تر می شد. پس وُرد وارد می کردند، چند سئوال جواب می دادند و قایق های نجات یکی یکی پر می شدند.
توی صف می ایستاد که از صف بیرون بپرد. توی کشتی می چرخید و نگاه می کرد. کشتی بزرگتر می شد. گاهی موشک ها را پرتاب می کرد که از بالای صف ها بگذرند و بالای سر قایق های نجات کمانه کنند. توی یکی از بی شمار گوشه های کشتی بود و کشتی غرق می شد/نمی شد.
نظرات ()از پنجره می آید. از دیوار راهروها. از کف واگن مترو. از وسط شلوغ ترین ایستگاه مترو. از بالای کلاه و سکه ها، وسط دو تا گیس بافته ی کاموایی صورتی روی جمجمه ای مصنوعی حتی. از وسط پینک فلوید. از بین پله ها. از روی شیشه ی مانیتور. سفید با چشم های خاکستری. بغلم بود و نوک نارنجی اش را می کرد بین موهام. موهام را آرام بین اره های ظریف نوکش می جوید. سایه ی نُت های آویزان به نخ های نامرئی روی ساختمان ها. پیچکی انگار روی چراغ راهنمایی. شب توی تاریکی می پرید توی آب و زل می زد به من. سکوت، آبشاری بود توی گلو.
رویابین...
پ.ن1: رویابین سرنوشتی ندارد. پاییز مرغ های دریایی در ارتفاع پایین پرواز می کنند.
نظرات ()
نظرات ()تمام نوشته ها دروغ اند. از ژست قوی بودن متنفرم... نمی توانم بنویسم و برای همین می نویسم. همیشه باران می بارد وقتی شب است. چشم های فسفریِ گردی خاموش و روشن می شوند.
سرما و رادیویی که زمزمه می کند آرام از ایستگاه هایی ناشناس. چقدر خسته ام. می ترسم. ته این جاده می خوابم... تکه پاره می خوابم. شاید آدم فقط همان چند دقیقه ای که تازه از خواب بیدار شده زیباست.
یک خانه ای هست که دو تا اتاق دارد و یک سالن بزرگ که بین دو تا اتاق جاخوش کرده. از اتاقی که همیشه ی خدا روشن است و روزهای زمستان نور آفتاب تا نصفه اش می تابد می روم توی اتاقی که پشتش یک حیاط خلوت یک متری ست و بالاش نورگیر دارد و روزها نور کمرنگ و نرم از پنجره ای که رو به روش دیوار است می تابد.
طبقه ی چهارم است. راهرو ها پهن و خالی. چراغ ها خاموش. آپارتمان چهارصد و بیست و یک. در را که باز کردم آفتاب از بین فیلتر برگ های سبز افتاد توی خانه. گل های سفید خیلی درشت بین برگ هایی که تمام پشت پنجره را پوشانده بودند. گلبرگ های بعضی هاشان ریخته بود. پشت پنجره خیابان بود. بعدش تپه بود. ولی حالا هیچ چیزی دیده نمی شد. کف خانه قرمز بود. موکت بود یا شاید فرش. و بین پرزها قاصدک هایی ریخته بودند. دنبال قطره ی چشم آمده بودم اینجا.
خیابان پهن بود و خالی. ساختمان های بلند دور و بر خالی ترش می کردند. یا به نظر من این جور می آمد. هیچ وقت دقیق نفهیدم چرا این خیابان اینقدر خالی است. با وجود گل های وسط بلوارش و تیرهای چراغ برقش و ماشین هایی که رد می شدند و "سکند کاپی" که در حاشیه اش بود. تابستان اینجا حتی نمایشگاه مد هم بود.
تمام روز باران بارید. تمام شب. دیوارهای راهروها خیس اند. راهروهایی که زیر زمین اند با ردیف چراغ های زرد کم سو. یا بالای اخرین طبقه ی یک برج بلند با ردیف مهتابی های رنگ پریده. می شود به دیوارهاشان لگد زد وقت عصبانیت. می شود داد کشید بینشان و صدات هی برگردد به خودت و هی برود و باز برگردد. می شود ساکت شد و به صداهایی که گیر افتاده اند برای همیشه میان دیوارهای آنجا گوش داد. دیوارها تمامشان خیس است. توی راهرو ها شلنگ تخته می اندازم. برق ها رفته. دامن لاس وگاسی می پوشم. هیولاها همه زیپ شلوارشان باز است درست وقتی دارند می ترسانندت. یکی دارد لباس هاش را می اندازد روی بند. بند توی راهروهای تاریک. خنده ام می گیرد.
کمی دورتر می روم تا ساختمان را ببینم. ادم های توی ساختمان را ببینم. سایه هاشان را می بینم. دست هاشان را تکان می دهند و حتما دارند حرف های مهمی می زنند. تا هیچ کدامشان بیرون نیایند اتفاقی نمی افتد اما. تابستان است. پاییز می شود و هیچ کدام بیرون نمی آیند. باران می زند باید بروم چتر بخرم. وقتی برمی گردم پشت پنجره ی خانه هیچ سایه ای نیست. کسی دست هاش را تکان نمی دهد. رفته اند چتر بخرند شاید. کمی دورتر می روم و همه چیز محو می شود...چشمها خیس می شوند. اینجا قلمروی سکوت است. با کلمه هایی که در فضاش ابر می شوند.
اینجا همیشه باران می بارد وقتی شب است. چشم های فسفریِ گردی خاموش و روشن می شوند.
سکوت، سرما و رادیویی که زمزمه می کند آرام از ایستگاه هایی ناشناس.
کاش پَر بودم. با شیارهای ظریف. سبک روی آب. توی باد. روی زمین.
پ.ن1: کاش حال ادمیزاد قابل گفتن بود. ان جور که کسی تا به حال نگفته. ان جور که کسی تا به حال ننوشته.تمام نوشته ها دروغ اند. مگر نه سکوت؟
پ.ن2: حس ها قلب های قرمزند. گشوده.
پ.ن3: چه پریشانم... چه گنگ...
نظرات ()عقربه ها می ایستند. چیزی از آب بیرون می پرد. چیزی از آب بیرون می پرد در هوای خیلی سرد و مسیری یخی می ماند از ذره های آب در فضا.
چراغ های ساکت از پنجره ها بیرون می آیند. رشته هایی سرگردان. در هم. به هم نگاه می کنند و تکه های یخ فرو می ریزند. دایره هایی بزرگ شونده در آب هایی دور.
چراغ های خیس به پنجره هاشان بر می گردند. خیره به امتداد مسیری در فضا. مه بر شهر می لغزد.
یک چشمم به چشم دیگرم نگاه می کند.
...
بیرون حیاط بزرگی ست با بوته های گل شاید یا موزاییک هایی که از بین شیارهاشان مورچه ها راه می روند. یا دشتی ناهموار بی بوته ی خاری شاید و شن هایی روان. یا خیابانی سربالا با ردیف چراغ های راهنمایی که می خواهند خودشان را به رخ ماه بکشند. و گاه شاید ماشینی که رد می شود و صدایش با لرزش برگ ها در باد در هم می آمیزد. من جایی خیلی دورتر از تمام اینهایم. نشسته در خانه. بی قرار، پریشان؛ با سرگیجه و شاید ترسی مرموز. در مرز بین سایه بودن و واقعی بودن نوسان می کنم و کسی نمی داند گم شدن کجا اتفاق افتاد و کی غارهای مرتفعِ خاکستری از آسمان بنفش طلوع کردند. تمام چراغ ها را خاموش می کنم و ساعت ها می نشینم در تاریکی. ماه از کنار پنجره سر می خورد و می تابد روی اشیا. اشیا رنگ پریده و اسرار آمیز و ساکت زل می زنند به من. نور از کناره هایشان می لغزد. تمام دردها و لذت ها و ساعت ها به شکل اشیایی در می آیند و با همان بی قراری و آرامش جمع می شوند اطرافم. شال را محکم می پیچم دورم. مهتاب، تاریکی را گنگ می کند. جوری سحر آمیز همه چیز را باز می گرداند. چیزهایی که در هیاهو از یاد می روند؛ یا دیده نمی شوند از فرط روشنی. کلمه هایی ردیف می شوند و من یا توی حیاطم شاید روی یکی از همان موزاییک ها، یا توی دشت بین شن ها، یا توی خیابان . گچ هایی که دارم رنگی اند. روی زمین خط می کشم. خط ها همه شکسته می شوند روی موزاییک ها و مورچه ها در ناهمواری خط ها حرکت می کنند. رنگ ها از تاریکی جدا می شوند با مهتاب قاطی می شوند. رنگ پریده تر و درخشانتر. شاید کلمه ای یا تصویری. روی شن ها با انگشت خط می کشم مهتاب می افتد توی چاله ی ممتدی که با انگشت کشیده ام. شاید سقف لانه ی موجودی زیر زمینی که میان شن های خنک خوابیده کمی ریزش کند. راه هایی در بیابان را روی حیاط می کشم. نقشه ی حیاط را وسط خیابان. راه های خیابان را وسط بیابان. و حیاط دور می شود و بیابان دور می شود و خیابان دور می شود و گچ های من دست بچه هایی می روند که سرخوشانه روی تمام نقشه ها لی لی می کشند. اشیا انگار با مایعی شیر مانند شسته شده باشند. تمامشان به نظر نرم می آیند. حتی لبه های چاقو. به بامبوهای سبزم نگاه می کنم که در مهتاب باریکتر به نظر می رسند با انحناهایی ظریف تر. سکوتِ اشیا و مهتاب، مهربانم می کند. دلم می خواهد تمامشان را بغل کنم. تیک تاک ساعت گاهی بلند می شود گاهی کوتاه گاهی محو. اینجا باد نیست. مهتاب می زند و زمان را قطع می کند. چیزی مثل وقفه. ماه تند پایین می رود. شاید کمی دیگر پشت تپه باشد. حالا اما از هر زمان دیگری بیشتر حس می کنی که روز چه دور است و خورشید چه دورتر. کف دست هام را می گیرم توی نور. کف دستم حیاط است. بیابان است. خیابان است. کف دستم هیچ است و من رویش راه می روم. ماه با چشم های مرموزش تنها نگاه می کند. چشم هام خیس می شوند و در مسیر چیزی که یک ریز می بارد نقره ای نافذ زیبایی ست که امپراطوری می کند در اعماق استخوان ها همچنان... همیشه...
نظرات ()لیز می خوردم. روی چمن های هنوز سبز. بین نوارهای زرد که دور تا دور ساختمان. از پله ها پایین دویده بودم که تمامشان نارنجی و قرمز شده بودند و سایه ی دراز دم غروبی ام مدام پرتاب می شد جلوی پایم. بالای پله ها می رسید به اتاقی با کف سفید. سقف سفید. ستون های سفید. کاغذی کف زمین. کسی کبریت گرفت و کاغذ شعله کشید.
وقتی لیز می خوردم روی چمن ها ساختمان سوخته بود... من چرخیدم و ماشین شدم. ماشینی که رویاهایی می برد. و چشم های شب قرمز بود. و چراغ های من قرمز بود. و تو ماهی بودی آبی بالای جاده. دور... دور... نزدیک... نزدیک... من دنبال تونل هایی می گشتم که گم بشوم. که نبینی چشم ها قرمز. رنگی می شوم و سیاه و سفید.
من کامیونم. من اسبم. من ستاره های مرده ام. من نمی خوابم چرا؟
کلمه ها را بالا پایین می کنم. کلمه ها بالا پایینم می کنند. از من می گذرند و من دست می کشم روی تنم. خیال هایی که با تو من شدند و از من دورترند و از من نزدیکترند و من چطور بنویسم؟
اینجا نور قرمز می تابد. چشم های من قرمزند. کلمه ها قرمزند. تب قرمز است. بال های تو کجاست؟ هنوز تب دارم؟
جاده دست انداز داشت. آسمان دست انداز داشت. تو می لرزیدی و من می لرزیدم و حباب ها از میان چراغ های من می ریخت بیرون و غرق می شد در مهتاب و با هر لرزه ای که به تن من می افتاد رویایی پرتاب می شد که ستاره ای بشود توی آسمان کنار تو. تیک تاک تیک تاک تیک تاک... ستاره هایی بودند که می ریختند پایین و رژه می رفتند روی صفحه ی ساعت. چطور چشم ندوزم به آسمان؟
کلمه ها پراکنده اند. حرف ها به حباب می مانند. آنقدر به ماه نگاه می کنم که ماشین می افتد توی دره. ادامس از توی دهانم می افتد روی موهام. سقوط که می کند/ می کنم ماه پایین می آید از شیشه های شکسته و درهای باز شده... خاک نقره ای تر می شود. و ماشین تا ابد رویاهاش را می ریزد به آسمان. من چرا روی زمین نیستم؟ هنوز تب دارم؟
هنوز... و چشم های شب قرمز است و من مدام حامله ام. با بچه هایی که هیچ کدامشان دنیا نمی آیند. و می دانم قشنگند. دست هام را تکان می دهم در هوا. چیزی من را می مکد. چیزی من را فرو می دهد. چیزی من را پرتاب می کند. چیزی من را تکان می دهد. مدام... که ای وای ای وای ای وای... هوا را محکم بغل می کنم و بگو من چطور بنویسم؟ من چطور ننویسم؟ نامرئی ها، نامرئی می مانند و...
و رنج عشق همه از این است که هرگز یاری نیاید*
و رنج عشق همه از این است که
و رنج عشق همه از این
و رنج عشق همه
و رنج عشق
و رنج...
خواب نیست. نور می پاشد روی ساختمان های سفید. صورتی مایل به قرمز می شوند. مرغ دریایی می پرد
*سوانح العشاق، احمد غزالی
نظرات ()
پ.ن 2: هی های های های هی های های هی های های هی های هی هی هی هی....
نظرات ()زمین گرد است و رویاها مارپیچ. جهان منبسط می شود و رد پاهای پرنده ها روی آب.
جایی بودم... همان جاده ای که با هر قدم بلندتر می شد. ته اش در مه. دو روز تمام رویا می دیدم. نگاه می کردم تمام روز در سکوت... جایی بین ریشه هایی روی هوا، سبکتر از پر.
...
چه شکننده ای رویا... چه نرم... اگر تمامت را در دست هام می گرفتم تو مال من بودی. من اما دست ندارم. بال دارم. پرهایی که نمی توانند چیزی را در میان بگیرند محکم. تنها می پوشانند. گرم می کنند. تو اما می دانی که من دست هم دارم و این بال ها تقلبی اند. دست هام را تو فقط می بینی. تو اگر بگیری بال درمی اوری...
چه شکننده ای رویا... چه بران... دست هام را بلند کردم تا تو را پیدا کنم. بین جمعیت بودی. زیاد بودند. در انتهای جاده خیلی بالا هواپیمایی بود در حال نشستن. مدام پایین می امد و بعد دیگر دیده نمی شد. ماشینی غول پیکر از انتهای جاده به سمت من می آمد. ماشین تکه های هواپیما را می آورد و من تو را دیدم رو به رویم. گفتم بیا بغلم. موهات روی چشم هات بود و ناخنت را می جویدی. خودت را ول کردی بین بازوهای من.
می لرزیدم... گفتی نلرز. برایم چیزی می خواندی و من از سبکی و ظرافت تو بین بازوهام کیف می کردم...
چه...
نظرات ()دور تا دور شیشه بود اما از بیرون کسی چیزی نمی دید. توی افق شرق آتش بازی می کردند، توی افق غرب دود بلند می شد. یا شاید توی افق غرب آتش بازی بود و در افق شرق دود. که پایین دریاچه ی قشنگی بود و وقت دلتنگی می شد روی بالکن خانه نشست و هی دریاچه را نگاه کرد یا آتش بازی را یا دود ها را. زمان در این خانه هیچ وقت تغییر نمی کرد و برای همین هیچ وقت خورشید در نمی آمد و کسی اینجا پیر نمی شد. من ولی وقت دلتنگی تنها زل می زدم به سقف. روی سقف همه چیز بود. بعضی چیزها با چشم های بسته دیده می شدند. بعضی چیزها با چشم های باز. سکوت بود و کلمه ها توی هوا خط هایی می کشیدند و بعد فرو می رفتند در گل های دامن و تاب موها و گوشواره های دایره ای، یا روی کاغذهای سفید، بی صدا نامرئی می شدند.
کاغذی را می گیرم جلوی نور. حروفی پیدا می شوند.
پای درختی با برگ های نارنجی زیر آسمانی زرد، بالای دره ای، سنجاب های قرمز روی درخت جیغ می کشیدند. کسی چند قدم آنطرف تر، درست در لبه ی پرتگاه، مدام چاقو را فرو می کرد توی شکمش و هیچ وقت نمی مرد. می دانست کجا درد می کند اما خود درد را پیدا نمی کرد. چون درد می کشید زنده بود. زیر لب گفتی که درد هشدار زندگی ست و دایره ای خونی روی صفحه ها پخش شد. رگ های دستت بیرون زد و گُر گرفتی.
خورشید از بین ابرها ضعیف تابید و کلمه ای لغزید.
دارد می پیچد. همه جا را خیس می کند. سرد است. مچاله می شوم .دست هام را دو طرف بدنم حلقه می کنم. و او هی می پیچد و هی همه جا خیس می شود و باز من مچاله می شوم و تنها گرمی، همان رد پیچیدن اوست روی تنم. سرم را از سرما کرده ام زیر لحاف. ناخن هام را فرو می کنم توی گوشتم. و هی می شمرم تا چشم هاش دیده شوند. باید می شمردم تا چشم هاش برگردند. و تا چشم هاش نبودند من نمی توانستم ببینمش که مدام می پیچد و هی همه جا را خیس می کند. لرزیدن شروع می شود. تند تند. می شمرم. و هی پایین می روم و پایین تر و پایین تر و تاریک تر که بین راه چیزهایی هست که برق می زنند گاهی و من خیال می کنم چشم هاش هستند و اما انقدر نمی مانند که... همه جا خیس هنوز... انگار قرار است به دریاچه ای برسم یا یک گودال آب و اما هیچ چیز پیدا نیست مگر گرمایی که بیشتر می شود و من هنوز دارم می شمرم. از جای ناخن ها چیزی کنده می شود. دستی از جایی می افتد. یک پا. بعد کلی دست. کلی پا. بعد اسب ها و یال ها و چشم های مورب و صورت های آفتاب سوخته و بیابان. بیابان که بالای سرش مو می بارد. مو نیستند. سوزن های باریکی هستند به اندازه ی مو. فرو رونده در پوست. دست می زنم روی موهام. موهای من تاب دارند، خطِ فرق دارند، اما مدل آرمانی ندارند. باید کوتاهشان کنم. دستم با تکه ای از موها با هم می افتد پایین زیر گنبد سلطانیه. نور وحشتناک زیاد است. صفحه ها خشک می شوند. کناره هایشان تا می خورد. من حتی یک حرف را هم نمی توانم ببینم. او همچنان می پیچد. باید حرف ها را ببینم. حلقه می زند. تنگتر می کند. دست هام را می گیرم روی چشم هام.
حروف یکی یکی پیدا می شوند به توالی. این بار نه روی صفحه که کف دست هام.
خیابان دراز است. داغ و شرجی. دور و برش ساختمان های کوتاهِ سفید با سقف های قرمز. وسطش، بلواری با ردیف وان های پشت سر هم. توی هر وان یک درخت و بالای هر درخت یک تکه ابر سفید. وقتی من رسیدم اینجا خیابان ساکتی بود. اما کسانی اینجا امده بودند و توی وان ها خودشان را شسته بودند و بعد که کارشان تمام شده بود شاید کف خیابان دراز کشیده بودند و نامرئی شده بودند. شاید مرده بودند. شاید کسی برده بودشان. شاید از دریچه هایی مخفی رفتنه بودند جایی دیگر. بوی شامپو های مختلف می آمد و قطره های آبی که ریخته بود دور و بر بلوار. این حوالی حتما یک دریایی هست. گاهی بوی شن های خیس می آید و ماهی.
صفحه را می گیرم توی نور آفتاب.
شیشه ها پایین می ریزند. کره های خیلی ریز. سر را می گیری بالا زل می زنی به آسمان. یکی یکی می ریزند توی چشم هات. آرام قل می خورند پایین از گوشه ی چشم ها. نور ضعیفی از جایی ناشناس می تابد. و شیشه ها روی زمین برق می زنند. قشنگ. آنقدر که نمی شود راه نرفت رویشان. شیشه ها بی صدا خرد می شوند. دردی ظریف و سبک. کفش هات که تنگ شده اند توی دست هات. روی این شیشه زارِ براق صفحه ای می افتد پایین.
روی صفحه کلمه ای می لرزد. چشم هایی که آنجا جا مانده بودند را حالا اینجا می بینم...
تو نُه سال ات بود. خوشگل. چشم هات... یک مرد کت قهوه ای با شلوار خاکستری تکیه داده بود به دیوار و هی مدام دور گردنت گل می انداخت. عینکش را روی بینی اش جابه جا کرد و پرسید دوست داری چه کاره شوی. تو گفتی یا راننده می شوم یا پیامبر. مرد کت قهوه ای از توی جیبش یک سیب زمینی کبابی در آورد و گفت که این را فقط به پیامبرها می دهد... من می دانستم که تو عاشق جاده می شوی. کسی این را فیلم گرفته بود و گذاشته بود بین موها. زیر فیلم هشتصد و سی و نه تا لایک خورده بود و یک صفحه هم وصل شده بود به آن.
صفحه را روی آتش گرفتی. کناره هاش که سوخت کلمه را دیدم.
کلید را می چرخانی توی قفل. باز نمی شود. چند بار. محکم تر. چشم های متعجبت سُر می خورد روی شماره ی در _ ششصد و بیست و چهار_ و دست هات شل می شود. اشتباه آمدی. یک طبقه پایین تر. راهت را می کشی می روی. نرسیده به انتهای راهرو، در ترقی صدا می کند. می ایستی. زل می زنی. کسی بیرون نمی آید و درست همین حالا من باید برایت بگویم که پشت در پیرمرد و پیرزن روی صفحه ی کاغذ نقطه بازی می کردند. پیرزن را باید جوری کسی می کشید پشت در تا از دور پیرمرد را نگاه کند. از اطمینان، ابهام و حیرت تو که گذشت چشم دوخت به پیرمرد.
باید کلمه ی روی هر صفحه را مرئی می کردم. در ترکیبِ حروف، اشیا یکی یکی استحاله می شدند و من به جایی پرتاب می شدم. حروف را متوالی می خوانم. کلمه ها را متوالی می چینم. ولی تمام این تصاویر در لبه هایی محو به هم می رسیدند و گاه همزمان دیده می شدند. انگار مکان ها در هم تداخل می کردند و لولای آنها یک شی بود یا خاطره ای، عطری، رنگی، عشقی، دردی، تمنایی و سکوتی. آنجا که کودکی زاده می شود، شال گردنی بافته می شود، دامنی را باد می زند یا عروسکی پرتاب می شود به هوا.
در یک افق آتش بازی ست و در افق دیگر دود و اینجا تنها یک شمع روشن است. شبحی بر فراز سر من است که من نمی شناسمش. همانقدر که یک ماهی کوچک اعماق آب را. صفحه را می گیرم بالای شمع. کلمه ای پیدا می شود. حروف را متوالی می خوانم. شیشه ها توی چشم هام ذوب می شوند. این کلمه هیچ مکانی ندارد
نظرات ()یک طرف این خانه سراسر پنجره. طرف دیگر سراسر آینه. و کف سراسر شمع و سقف ناپیدا. کسی پنجره ها را باز می کند و شمع ها دود چرخان می شوند سفید... هی تند تند می دوم. پنجره ها را می بندم. پشت سر من، هی کسی دوباره پنجره ها را باز می کند. برمی گردم، کسی نیست می شود. هیچ کسی که آنجا نیست و پنجره ها و باد و باد و باد... که خاموش بشوند شمع ها و هی دوان دوان نفس زنان روشنشان کنم و هی باز باد و دود سفید بچرخد و... ریز بخندد.
بی خوابی...
بالا نرسیده به سقف آدمک های سفید با لب های قرمز از دیوار قلعه بالا می روند. اسب هاشان کوچک، پایین قلعه ی معلق، با چشم های خیلی بزرگ. با یال های بلند سیال در فضا. دایره ای کسی می کشد دور قلعه و ماه فرو می رود به شن های ریزی در جایی دور... توی قلعه می رقصند و از برخورد پاهاشان روی زمین نور می زند بیرون. چه نادانستگی و اندوه عمیقی دارند کوچولوهای سفید... حیف که حواسشان به نورهای روی زمین نیست وگرنه مهتاب می بردشان در خوشه ی جهان که روشن شوند.
بی خوابی...
زل می زنم. پنجره ها را نمی بندم. به شمع های خاموش زل می زنم در پس زمینه ی صدای جیرجیرک های فاتحِ شب های تابستان. چشم های بازِ باز... زل می زنم به هیچ کسی که مدام پنجره ها را باز می کند. ساکت زل می زنم. با صداهای نامفهوم زل می زنم. با چشم خیس زل می زنم. با چشم های قرمز زل می زنم. با تب زل می زنم. زل می زنم درست توی چشم هاش تا ماه از شن در بیاید و از جایی قطره ها بریزند که لپ های دلتنگی گل انداخته و خانه در شب ایستاده. خلوت. کسی که نمی داند چطور به خاطر شمع ها زل بزند به چشم های هیچ کس، هیچ چیز ندارد...
پنجره ها رو به شب گشوده می شوند. شمع ها روشن اند و تنهاییِ باشکوه، پاشویه ی دلتنگی ست به رویا. راز همچنان ابدی که شب ها پیدا و روزها نامرئی. آهسته سقف محو می شود. با چشم های خیس ریز می خندم در تعادلی ناپایدار.
نظرات ()در شکم ماهی.
بالا
ماه ناپیدای قشنگ
پرسه زن.
گرسنگی ابدی.
...
به پدرم؛
ناگهان شب ها ساکت شد و روزها نامرئی
تخم می گذاشت
پرنده که از میان نوکش تابستان می ریخت و بمب های کوچک
و پنجه های ظریفش روی رگ ها.
پاها که روی امپراطوری چهارشنبه با هیولاهای کاغذی بر سقف بلندش
بی بطری ودکا و سیگار و یخ و آبمیوه
مرداد، پرده ای بود
آبی و وسیع و میرا
نظرات ()خاک آرسنیک خورده بود. باران، هم بدترش می کرد، هم بهترش. با موهای خیس چاه های بلند توی زمین حفر می کردند و مدام بخار می فرستادند میانشان. زیاد بودند. تمام آنها که با چمدان هاشان میان چاه ها روی خاک راه می رفتند. دریچه های مخفی گاه زیر پای یکی شان باز می شد، بی صدا فرو می رفت زیر خاک. از چاههای بخار هم پایین تر. خیس می شد. گم می شد. ماهی ها جایی دورتر توی رودخانه ای یک قلپ آب و آرسنیک می خوردند و بعد چشم شان می افتد به چیزی ناشناس. باران از موهای تاب خورده ام می چکد روی صورتم. بین لب هام تلخ می شود.
خیلی دورترش خانه های سفید بودند. ردیف. باران که بود سفیدِ مات بودند. آفتاب که بود سفیدِ درخشان. ماه که می آمد سفیدِ مهتابی. از حیاط که می گذشتم نور زیاد بود. چشم هام را می بستم و می دیدم که نرده است. نرده های زیاد و راهی که کنارش جارو های زیاد تکیه داده به نرده ها. جارو های عمودی که درخت وار ایستاده بودند. با خودم حرف می زدم. باید تمام مسیر را با صدای بلند با خودت حرف می زدی تا پیرزن سر و کله اش پیدا نشود. پیرزن چاق. جایی بین جارو ها بود حتما که وسط روز می آمد در سکوت. تمام راه کنارم خروسی بود که می پرید روی جارو ها. ته حیاط، دالان شروع می شد و اینجا باید ساکت می ماندی که کسی قرار نبود بیاید و شب می رسیدی به ته دالان که آن بیرون مه روی تپه لغزان می شد و تو تمام شب تا صبح بیدار می ماندی که شب جیر جیر کند و خیلی سیاه باشد و برای همین نور بزند و خوابت نبرد که شب های سیاه زیادی روشن اند. با صدای جیرجیرک های زنده و جیر جیرک های مرده و جیرجیرک هایی که هنوز نیامده اند.
ته دالان درخت های پَر. ته دالان شیمیدان هایی که دوست دارند کیمیاگر باشند. پَر را می کَنند می کارند توی خاک و هی نگاهش می کنند تا درخت بشود. شیمی دان هایی که نامرئی شده اند و بلدند که هیچ کاری نکنند. آب را روی صافی هایی می ریزند و خیال می کنند که خاک آرسنیک خورده. آخ شیمیدان های نامرئی که با چشم های قرمز دیده نمی شوند. ماهی ها تمام شب توی آب آرسنیک می خورند و چمدان به دست ها همین طور بین راه دور آتش جمع می شوند حامله می شوند و بچه هاشان را محکم بغل می کنند. هیچ بچه ای از دریچه ها سقوط نمی کند. بلد نیستند روی زمین بخوابند و چشم هاشان همیشه قرمز. از چاه ها بخار رد می شود...
چشم های قشنگی داشت. چشم هایی که همین طور زل زده بودم تویشان. یک سبزی که... چروک های صورتش با ماتیک صورتی و موهای شرابی. لاغر و ظریف و زیبا با دست هاش که رگ هاش برامده و سبز. دامن داشت. سفید با گل های بنفشی که با فاصله های زیاد، ریز ریخته بودند روی تمام سفیدیش. گل هاش حتی عطر هم داشتند چون بنفش بودند. من دامن می پوشم وقتی پیر شدم حتی اگر رگ های پام بنفش. دامن های سفید با گل های ریز خلوت ابدی اند.
مه روی تپه لغزیده بود. من با خودم حرف می زدم. خروس پرید روی جاروها. و پیرزن گل های بنفش اش را ریخت روی جاده. دامن اش سفید بود. پاهاش سفید. دست هاش سفید. موهاش سفید. لب هاش سفید. چشم هاش ولی...
دالان طولانی ست. بیرون باران می بارد و شب صدای سگ های خانگی می آید... مهم نیست که اینجا سگ ولگرد وجود ندارد، چشم های تمام سگ ها غبار مرموزی دارد.
خیال هایی هستند که شب ها با جزر به ساحلی می آیند و با مد برمی گردند و جایی ته آب مخفیانه شمع هایی درست می کنند.
ابریست. روی دیوار نشستم. باد می زند و کاه می بارد در آسمان شیری رنگ.
نظرات ()یک، دو، سه، چهار، پنج
خواهرم تار می زد. چشم های درشت و موهای کوتاه. بی بینی.
اولش وسط خیابان، می میری. یا توی لیوان، آب می روی. یا توی آفتاب، بخار...
بی خیال فرغون ها که چشم های ما وسط دست هامان و رد انگشت های خونی روی دیوار و دیوار روی سرمان و سرمان بین زیپ های چمدان...
زبانت را می کشی روی لبهات و ته تمام کلمه ها خونی.
یک، دو، سه، چهار، پنج
خواهرم تار می زد. چشم های درشت و موهای کوتاه. بی بینی.
تمامشان باقی مانده ی خواب های بعد از ظهر بودند. با خراشهایی که هی بلیسی شان. آب دهان جمع کنی و زبان بکشی رویشان. زیر لحاف خنک ببریشان. روی تشک خنک درازشان کنی تا خنک ترها. که لعنتی ها زیرشان را هی گرم کنند و بعد سنگین شوند و تخت کش بیاید و دست و پاها ورم کنند و مایع لزج بزند بیرون. بچسبند به هم. تقسیم بشوند. همه جا را خیس کنند و چسبناک و تخت کش بیاید و ورم کنند و...
دیگر خواب نبود. چشم ها قرمز می مانند.
دور میله می چرخیدم. دور خودم می چرخیدم...
_ من یک استریپر عجیبم. از همه چیز چند تا دارم.
شب تمام نمی شد. با استریپر اعجوبه ام می ماندم و فرغون ها را جابه جا می کردیم. ظهر که هیچ وقت نمی آمد توی پلاستیک فریزر آب می کرد و می انداخت رویم. می ترکید خیس می شدم. درد داشت... از سر پایینی هلش می دادم توی گودال و می خواندم: شب شده پر ستاره...
استریپر نابغه ای بود. از همه چیز چند تا داشت. اسمش شهرزاد. اهل روستایی حوالی تربت. عینک می گذاشت روی یک کوه کوچک قرمز، فوت می کرد و چشم های ما همه می رفت پشت عینک.
استریپر نابغه ای بود. قوزک پاش ورم کرده بود اما...
خیلی مست بود. پاهای چهار انگشتی داشت و مدام انگشت های همه را می شمرد. بین شام یک وری افتاد. توی خانه اش فقط پَر بود و کیسه فریزر...
یک، دو، سه، چهار، پنج
حالا روی خاک دراز کشیده بودم و صداش می کردم...
حتی اگر من تو را می کشتم. تو حق نداشتی بمیری...
نظرات ()