نویسنده : سرور جوان - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩
 

یادم می آید زمانی را که یاد گرفتم دوست داشتن را! بعد از سه بار رابطه عاشقانه! شاید هم بعد دومی یاد گرفتم. بعد از عشقهای خیلی زمینی و عشقهای بی نهایت آسمانی! بعد از گریه های فراق بعد از عذاب وجدانهای بسیار. بعد از احساس گناهها بعد از تمام تردیدها و آزار دادنها و آزار دیدنها. بعد از خراب کردن بعضی رابطه هایی که می توانستند بهترین لحظات زندگی من را بسازند. هی رفتم و هی زمین خوردم. هی فکر کردم هی خواندم هی زمین خوردم و باز بلند شدم دویدم، قدم زدم، شکستم، رها کردم، فریاد زدم، سکوت کردم، مبارزه کردم، دفاع کردم. پدرم در آمد تا تعاریف خودم را قطعی کردم! زجر بردم و مدام سئوال کردم و دنبال جوابها بودم سرگردان... هی گشتن و گشتن... و بعد یواش یواش ساختم خودم را... هر چند هنوز مانده تا اتمام من. و من هنوز می گردم و می گردم. تقریبا خوب یاد گرفته بودم ... دوست داشتن را. که دوست داشتن یعنی رهایی و پذیرفتن در عین آزادی. نمی گویم عشق، که عشق با تعاریف آدمها به گمانم گاهی به جای آزادی اسارت می آورد. در عوض، دوست داشتن دو بال می دهد و آسمان آبی برای اوج! و چه حسهای قشنگی داشتم. که دوست داشتم و انتظاری نبود. که دوست داشتم و دوست داشتم... چه حسهای زیبایی داشتم در این دوست داشتن. چه حسهایی، روشن روشن... هیچ وقت سر خودم را کلاه نگذاشتم و به احساسم خیانت نکردم. یاد گرفتم که نخواستن کسی به مالکیت عین دوست داشتن است. و دوست داشتن در عین آزادی همان آسمان آبی صادق است. چشمه ایست که می جوشد. دوست داشتن را از عادت جدا کردم و یاد گرفتم که دوست داشتن، در اوج توانایی اصالت دارد نه در ناتوانی. دوست داشتن، آسمان آبی است و افقهای باز و دریچه های نوری که می تابند... دنیای من روشن بود و تعریفهایم از دوست داشتن را می ستودم... بالهای باز و مهربانی و آزادی... یکبار زندگی کردن مثل هیچ بار زندگی کردن است و زندگی در عین پیچیدگی استوار است بر ساده هایی بسیار سنگین و پیچیدگیهایی بسیار سبک... دوست داشتم و به پایان نمی اندیشیدم. چرا که فکر پایان، لحظه های به یاد ماندنی را خراب می کند. و این خیلی خوب است...

-----------------------------------------------------------------

اگر احتمال می دادی که ذره ای نامطمئن است به خودش و حسهایش هیچ وقت نباید دستش را می گرفتی. نه که دوستی معامله باشد. نه! دستش را نباید می گرفتی تا مبادا مجبور شوی کمرنگش کنی. تا مبادا حسرت همان دوست داشتن ساده گذشته را بخوری! تا مبادا مجبور شوی کارهای احمقانه بچگیهایت را تکرار کنی. تا مبادا طوفان تردید درون او، تو را نیز با خود ببرد. تا مبادا...  

------------------------------------------------------------------

یادت باشد! دانستن راز دل افراد جرات می خواهد. اگر هنوز به خودت اعتماد نداری نپرس در قلب دیگران چه می گذرد... نیازی به دانستن نداری وقتی قرار است حسی معلق بماند میان زمین و آسمان...


 
comment نظرات ()