نویسنده : سرور جوان - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳
 

لب فرو می بندم که بغضی است

بشکند اگر... سیل... سیل...

زمان اندک است

لغزنده میان انگشتانم.

کلمه ها را نگه می دارم

و در موهایم پنجه فرو می کنم!

سرم را فشار می دهم 

کلمه ها بالا نیایند

کلمه ها کف می کنند توی سرم 

 اشکها گردابی می شوند مدام

باز فشار می دهم!

نیایند...

تمام آجرهایت را به من بده

باید تمام درزها را بگیرم

تمام این سوراخهای مشتعل را

که از میانشان کلمات مذاب سر ریز می کنند.

بگذار بمانم در میان آغوشت

دیوارهای بلندی می خواهم

به ارتفاع فراموشی

سرور جوان


 
comment نظرات ()