نویسنده : سرور جوان - ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
 

نورهای پراکنده روی پلکهای بسته

نورهای منبسط روی من

مچاله روی تیغه های سرخ

روی شب

روی بستر سفید.

۴ صبح و اندکی ...

روی بی خوابی های نمی دانم کجا؟ ‌چرا؟

دستت را که باز کنی سُر می خورم

تا آنجایی که بعد روی زمین دیگر برهنه

دستت را که ببندی محکم

نفسهایم شماره شماره...

نور سرخ به چشمهای بسته ات می آید خیلی

نشد بپاشم ...

یادم از چراغها نرفته بود

این پنجره لعنتی مهتاب را دزدیده بود

و آسمان آبی را گاه ابرهای متراکم...

نمی شود دیگر...

کاری نمی شود کرد

این بی خوابی بی حاصل را.

دستت را از روی کمرم بردار

بزن توی آب و بگذار تمام نورها آشفته شوند

دیگر خیالم نیست

رنگها در ذهنم با کلمات می رقصند

با همان لبها بوسه ها را در هوا فوت کن...

سرور جوان

۴ صبح و اندکی ...


 
comment نظرات ()