نویسنده : سرور جوان - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥
 

چرا باید؟ چرا باید؟‌ چرا همیشه اینطور می شود؟‌ چرا نمی توانم چیزی بگویم؟ چرا؟‌ چرا؟ سکوت که می خواهم همه جا پر سر و صداست... تو را که... چرا اینقدر سخت شده؟ چرا من؟‌چرا من؟ چرا تو؟ چرا تو؟ وای چرا؟ چرا من آخه؟‌ آخه چرا تو؟‌ چرا باید؟‌ من به که بگویم؟‌ به که بگویم آخه چرا تو؟‌ چرا همیشه نمی شود دیگر کاری کرد؟‌ چرا من؟‌ مهره هایم تیر می کشند... سخت است برای من که نمی توانم چیزی بگویم... سخت است برای من که می شنوم و گوشهایم گویی نمیشنود... آخر من چه کنم که خسته ام و نمی توانم... خودم پر بغضم و حرفها را نمی شنوم. برایم حرف می زنند و من نمی دانم چرا باید وقتی دارم به تو فکر میکنم به حرفها گوش بدهم؟ نمی دانم چرا؟‌ آخر چرا تو؟ تو؟ چرا وقتی سختم است باید؟‌ چرا الان که دلم می خواهد بنشینم و تا صبح لذت ببرم باید؟ چرا آزادی باز دارد می گریزد؟‌ دلم تنهایی می خواهد و کلی کلمه و آرامش کلمات... دلم می خواهد بنشینم با کلمات و گاه فکر کنم به تو... هر چند نمی دانم چرا تو! ولی حیف که نمی شود... همیشه همین طور است... نمی دانی چرا مجبوری؟ نمی دانی چرا باید؟ نمی دانم چرا؟ نمی دانم چرا من مجبورم؟ بغضم ترکید...


 
comment نظرات ()