نویسنده : سرور جوان - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۸
 

این باد خنک...

روی ساقهای برهنه ام 

وسوسه ای سبز...

مثل میل دویدن و رها کردن...

لرزشی در دلم به شیرینی هوسی...

اسمت کش می آید و تاب می خورد توی فضا

از سینه ام بالا می روی

روی دستهایم سُر می خوری

و انگشتانم سنگین تو...

باد و نرم باران

و بی قراری مَلَسی.

قطره قطره از سر انگشتانم رها می شوی در باد.

اشکها بیهوده اند

من خیس تو شده ام.


 
comment نظرات ()