نویسنده : سرور جوان - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٦
 

چه روزهای پرکاری!!! دوشنبه تولدم بود و من از تمام روزها گرفتارتر بودم. همیشه دلم میخواست که در روز تولدم کار خاصی انجام بدهم ولی هر سال چهارم مهر میاید و من انروز گرفتارتر از همه روزهای دیگرم!!!!!! راستی دوشنبه سالروز تولد شل سیلور استاین هم بود!! سوم مهر هم سالروز تولد بروس اسپرینگتن بود بعلاوه سوپرمن!!! بگذریم... این هم یک شعر زیبا از شل سیلور استاین:

25 دقیقه به رفتن

چوبه ی دار بر پا میکنند، بیرون سلولم.

25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود

24 دقیقه وقت دارم.

آخرین غذای من کمی لوبیاست.

23 دقیقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا برهمه ی آنها.

آه...21 دقیقه ی دیگرر باید بروم.

به شهردار تلفن میکنم، رفته نهار بخورد.

20 دقیقه ی دیگر باقیست.

کلانتر میگوید:پسرف میخواهم مردنت را ببینم.

19 دقیقه مانده است.

به صورتش نگاه میکنم و میخندم... به چشمهایش تف میکنم.

18 دقیقه وقت دارم.

رییس زندان را صدا میزنم تا بیاید و به حرفهایمگوش بدهد.

17 دقیقه باقیست.

میگوید:" یک هفته، نه، سه هفته دیگر خبرم کن.

حالا فقط 16 دقیقه وقت داری."

وکیلم میگوید:" متاسفانه نتوانستم برایت کاری انجام بدهم."

م م م م ... 15 دقیقه مانده است.

اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.

14 دقیقه وقت دارم.

پدر روحانی میاید تا روحم را نجات دهد،

در این 13 دقیقه باقی مانده.

از آتش و سوختن میگوید، اما من احساس میکنم که سخت سردم است.

12 دقیقه دیگر وقت دارم.

چوبه دار را آزمایش میکنند. پشتم میلرزد.

11 دقیقه وقت دارم.

چوبه دار عالیست و کارش حرف ندارد.

10 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

منتظرم که عفوم کنند... ازادم کنند.

در این 9 وقیقه ای که باقی مانده.

اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه... خب به جهنم.

8 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا از نردبان بالا میروم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم.

7 دقیقه وقت دارم.

بهتر است حواسم جمع قدمهایم باشد و گرنه پاهایم میشکند.

6 دقیقه وقت دارم.

حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه دار...

5 دقیقه ی دیگر باقیست.

یالا، عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.

4 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا میتوانم تپه ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم.

3 دقیقه ی دیگر باقی مانده.

مردن، مردن انسان، به راستی نکبت بار است.

2 دقیقه دیگر وقت دارم.

صدای کرکسها را میشنوم... صدای کلاغها را میشنوم.

یک دقیقه ی دیگر مانده است.

و حالا تاب میخورم و می ی ی ی ی روم م م م م...

 


 
comment نظرات ()