نویسنده : سرور جوان - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
 

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

دلم تنگ شده برای بهار دانشگاه فردوسی٬ برای شبهای ساکت و خنک خوابگاهش که تنها در ميان محوطه سبز قدم می زدم٬ برای نسيمی که از لابه لای برگهای سبز سرک می کشيد در اتاقم و نويد يک روز پر تلاش بود و برای آفتابی که می گفت اينجا بهارش تا دلت بخواهد زيباست .من بودم و دنيای خودم و حسهای نابی که جرعه جرعه سر می کشيدم.من بودم وآفتاب فروردينم که بی دريغ می تابيد... بهار را احساس می کردم و به خانه می انديشيدم و آينده و پيشرفت... و اکنون که صبح در اصطکاک آهن و دود از خانه ام در اين سوی شهر به دانشگاه در آن سوی ديگر می روم به آن روزها می انديشم٬ که چه زود گذشتند در پرتوی آفتاب وبه اين روزها که چه زودتر خواهند گذشت بی هيچ آفتابی...

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷


 
comment نظرات ()