نویسنده : سرور جوان - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۳
 

نمی دانم چه کنم. نمی دانم چه بگويم.قلبم دارد سوراخ می شود. چه کنم؟

آنقدر تنهايم که ديگر سايه نارونی هم نمی تواند تا ابديت جاری باشد.نگرانم اما لبم به خنده باز می شود تا انفجاری رخ ندهد... خسته ام تا بی نهايت...به کجا پناه برم؟

در و ديوار از اندوه می ترکند...و من نگرانم... نه می توانم چيزی بگويم و نه می توانم کاری کنم...معمايی پيچيده که کاملا از کنترلم خارج شده.. چه چيز را تغيير دهم؟ 

تنهايم و فقط می خواهم گريه کنم. کجاست اميد من...کجاست اميد من که هيچگاه مرا رها نمی کرد... کجاست آفتاب من...

 


 
comment نظرات ()