نویسنده : سرور جوان - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢
 

نوشتم به خاطر تو٬ ننوشتم به خاطر تو٬ و دیگر بار مینویسم به خاطر تو:

آن زمان که اشکها در چشمانم درخشیدن میگرفت تو بودی که دلت میلرزید٬ تو که لبخندت بهاری بود ابدی و نگاهت تمام ستاره های آسمان... آه در میان این شهر شلوغ در میان این جماعت بی عاطفه چه میکنم!!! چراغهای رابطه تاریکند و همه آنقدر تنهاییم و بیگانه که دیگر امیدی به آدمیان نیست!!! چاهی عمیق که هر لحظه بیشتر فرو میروم...سرد است و این سرما انگار همچون دروغ ابدیست! رویای بهاری من٬ آفتاب من٬ اکنون که احساسم زیر بار دروغ و نادرستی خرد میشود٬اشکها مجالم نمیدهند و تا بی نهایت تنهایم٬ کجایی؟


 
comment نظرات ()