نویسنده : سرور جوان - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
 

یک لحظه گیج شدم ماندم میان تمام حسهایم میان طعمهای کودکی و حسهای ابدی آن زمان و امروزم که طعمهایی دارد اما نه به آن شیرینی! روزهایی که کش می آمدند و سرشار بودند از رنگها و عطرها! آه کوچه های آفتابی کودکیم کجایند که خوش خوشک در آنها قدم میزدم. آنجا که در پناه دیوارهایش آنقدر لحظه ها کند میگذشتند که میتوانستم بنشینم و بالا رفتن حبابهای صابون را نظاره کنم. آن روزها که برای هیچ چیز عجله نداشتم جز برای بزرگ شدن.

مضطربیم و در میان هجوم بی امان تبلیغات احساس بی پناهی میکنیم! گیج میشویم ومدام تلاش بیهوده میکنیم برای راضی نگه داشتن چشمانی که نمیدانیم مال کیست... از عشقهایمان چیزی نمیدانیم. هدفهایمان از عمق قلب و روحمان آب نمیخورند سطحی اند و تحت تاثیر آنچه جامعه میخواهد.

برای همین است که دیگر آن روزهای کودکی آن روزهای آفتابی که ما در سینه کشش مینشستیم و تنبل و سرخوش لحظه هایش را مزه مزه میکردیم از ما قهر کرده اند و رفته اند... و ما مانده ایم با نوستالژی ابدی آنها در میان این سرگردانی و بی پناهی. 

هر روز صبح که برمیخیزیم تلاش میکنیم به زندگی ای که در سطحی ترین لایه های آن قرار داریم سلامی دوباره بدهیم. اما در عمیقترین لایه های زندگی آنجا که یک لحظه خودمانیم و تنها خودمان ناگهان میشکنیم و بینهایت احساس تنهایی میکنیم. میترسیم از تنهایی اما همیشه تنهاییم. میترسیم از سکوت اما غافلیم که آنچیزی که ما را فرسوده کرده٬ درب و داغان کرده٬ سکوت نیست بلکه ساز کج کوک این گذران زندگی مبتذل است. همهمه ای که انگار همه ما را معتاد کرده! 


 
comment نظرات ()