نویسنده : سرور جوان - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
 

روز داشت آخرین نفسهایش را میکشید. چند لحظه خورشید گر گرفت آنقدر که تمام حجم اتاقم پر شد از نور٬ همه چیز در انبساطی بی پایان فرو رفتند٬ اشکال و اشیاء ناگهان جان گرفتند. نور فوران میکرد و تمام اشکال واشیاء در زیر این انفجار طلایی نور٬ سیال و رها در فضا میرقصیدند.نور مرا در بر گرفت و گویی که من با تمام وجودم٬ با تمام خاطراتم و با تمام رویاهایم جزیی از رقص اشکال و اشیاء شدم٬ زمان اتحاد...

 آسمان شب که خورشید را بلعید دیگر باره سکوت همه جا حکمفرما شد.


 
comment نظرات ()