نویسنده : سرور جوان - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩
 

جنون! جنون! جنون شهوت! جنون خشونت! جنون سکس! جنون قدرت! جنون ثروت! جنون بی پایان...

دور شدن از جوهرانسانی و خط کشید به روی تمام ارزشها! کاش میتوانستم جنون را جرعه جرعه سر بکشم و در میان این جماعت دیوانه مستانه برقصم...

همه چیز تکراریست. از چه بگویم؟ از عشق که در ابتذال غرق شده است؟ از صداقت و انسانیت که همچون ننگی ابلهانه از وجودمان پاکش میکنیم؟ از سکس که روزگاری پیوندی بود شکوهمند نه چنان حقیر و ملال انگیز؟ از لذتی که انگار نیست جز در پس رنج خویش و به قیمت خراشیدن روحمان؟

دلم میسوزد برای روحهای پاره پاره درون این جسمهای کامل.


 
comment نظرات ()