نویسنده : سرور جوان - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۱
 

سالهاست که روز زن می آید. اما انگار این داستان اشکبار را پایانی نیست. هنوز می پذیریم که زن زیباترین گوهرش حفظ حجاب و نه انسانیت است. هنوز در گفتگوهایمان تلاش می کنیم کشف کنیم که مردان چگونه زنانی را تا آخر عمر دوست دارند!!! هنوز در مدرسه ها می آموزیم که جاذبه جنسی چادر عربی بیشتر است و مردان را بیشتر تحریک می کند!!!!! هنوز هم در کتابهای مبتذل می خوانیم که زنان مردان را تحریک می کنند اما همیشه زن خوددار انتخاب می شود!! هنوز هم تمام انسانیت و ارزش ما را در جنسیتمان محو می کنند. و افسوس که هر چه می کنیم و هر چه می گوییم را از دریچه چشمان مردان می سنجیم و احمقانه تلاش می کنیم آن چیزی باشیم که مردان دوست دارند.

اگر مردی را که دوست می داریم به ما خیانت کند او را می بخشیم چرا که پذیرفته ایم مردان توانایی مقاومت دربرابر زنان هرزه را ندارند. به خاطر مردها درون خودمان  دسته بندی می کنیم٬ با هم دشمنی می کنیم٬ به هم حسادت می کنیم. رنج می بریم و به رنج خویش افتخار می کنیم چرا که اموخته ایم رنج زن را زیباتر می کند. همیشه دیگری می مانیم. همیشه متهمیم چه آنزمان که بدانیم چه آنزمان که ندانیم.

اینجا مردان اصل هستند. هیچ زنی نمی تواند شخصیت آنها را خدشه دار کند چرا که زنان چیزی جز معشوقه یا همسر نیستند. مردان می توانند طیف وسیعی از زنان را دوست بدارند٬ انواع فانتزی های خود را روی آنها پیاده کنند٬ رابطه جنسی آزاد داشته باشند و سرانجام همسری اختیار کنند. جامعه هیچگاه سکس بدون احساس را برای مردان ممنوع نکرده است. اما اگر زنی خواست مردان گوناگون را دوست بدارد٬‌فانتزیهای خود را روی آنها پیاده کند و با هر کدام مانند خودشان رفتار کند بی آنکه چارچوب شخصیتی اش تغییر کند٬ اگر خواست روابط جنسی آزاد داشته باشد٬ اگر خواست خودش انتخاب کند و مردان اطرافش او را همانگونه که هست ببینند٬ جامعه به او به چه چشمی نگاه میکند؟ می شود زن خراب بی شخصیت٬‌هوسباز٬‌غیر قابل اعتماد٬ نانجیب٬ دستمالی شده و ....! چرا که زن خوب باید منتظر بماند که مردان هوسباز زمانی که خواستند یک شریک مهربان! و همدل! و همراه و صد البته مطیع داشته باشند او را از میان دختران دیگر انتخاب کنند!!!! 

دختر خوب باید همیشه مواظب باشد که گول نخورد٬ که دست نخورده بماند٬ که بر هوای نفس غلبه کند٬ که مهربان باشد٬ رنج بکشد٬ صبور باشد٬ عاشق نشود مگر جز به شوهرش٬‌ و باعث افتخار مرد احمقی شود که از اینکه همسرش دختری خرفت و چشم و گوش بسته بوده لذت می برد. انگار از همان کودکی زنانگی دختر بر انسانیتش غلبه دارد. انگار دختر چیزی نیست جز ابژه ای جنسی!!! و سکس مهمترین راز و رمز زندگی او!!!! 

دراین میانه زنی که عاشق می شود با زنی که معشوق است فرقی ندارد! هر دو در نهایت در تملک مرد هستند. مرد به هر دو آنها می گوید که دوست دارد آنها چگونه باشند. و هر دو تلاش می کنند که آنگونه باشند. مرد اصل است زن می تواند دوستش داشته باشد یا اینکه مرد او را دوست بدارد. زن دیگرباره دیگری می شود. اگر مردی بداند که زنی به او تمایل دارد بی درنگ در اندیشه تصاحبش می افتد! اگر مردی به زنی تمایل داشته باشد باز هم در اندیشه تصاحبش می افتد!!! عجب بازی غریبی به هر حال زن باید تصاحب شود! به هر حال زن مفعول جنسی است! مغلوب می شود و مردان با هر بار فتح افتخاری بر افتخاراتشان می افزایند. 

زن چه عاشق باشد چه معشوق در نهایت در مفعول بودن حل می شود. اگر مردی را ببخشد احساس قدرت مرد صد چندان می شود (چرا که مردان به هر حال خود را محق می دانند) اگر مردی را نبخشد٬ مرد با کمال اقتدار او را پست و بی ارزش می خواند ( چرا که مردان به هر حال خود را محق می دانند). 

ما عاشق می شویم٬ درس می خوانیم٬ کتاب می خوانیم٬ کتاب می نویسیم٬ دکتر و معلم و پرستار و استاد دانشگاه می شویم اما انگار در این دنیای مردانه بیش از آنکه انسان باشیم٬ ابژه ای جنسی٬ معشوقی بی صدا٬ همسری فداکار یا مادری مهربان هستیم. همیشه دیگری می مانیم. یا اثیری هستیم یا لکاته٬ یا عفیف یا فاحشه٬ یا همسر یا معشوقه٬ یا ساده لوح یا حیله گر!!!! انگار چنین زنانگی مجهولی را از همان کودکی با جان ما آمیخته اند. انگار این داستان اشکبار را پایانی نیست. انگار... انگار... انگار.  

-----------------------------------------------------------------------------

بیش از اینها٬ آه٬ آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان٬ ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بی رنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یک سو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده٬ اما کور٬ اما کر

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب٬ سخت بیگانه

«دوستت می دارم»

می توان در بازوان چیره یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره چرمین

با دو پستان درشت سخت

 می توان در بستر یک مست٬ یک دیوانه٬‌یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

 می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

 می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش داشت

پاسخی بیهوده٬ آری پنج یا شش حرف

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده٬ در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

 می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

 می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله قهرش

دکمه بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت

 می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

 مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

 می توان در قاب خالی مانده یک روز

نقش یک محکوم٬‌ یا مغلوب٬‌ یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتکها رخنه دیوار را پوشاند

می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت

 می توان همچون عروسکهای کوکی بود

 با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

 می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابه لای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

«آه من بسیار خوشبختم»

فروغ فرخزاد


 
comment نظرات ()