نویسنده : سرور جوان - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳
 

دو شعر از من در آتی بان

ــــــــــــــــــ

افسانه تازه شروع شده بود

به آوازی از دوردست،

که روی قطره های اشک نشستم

تا دشتی مشوش از رنگها.

آفتاب روی تنم رقصید

و لبهایم

میان لبهای خورشید گر گرفت.

قلبم تکه تکه شد

و هر تکه جایی ماند.

اشکها مرا فرو بردند

 میان آغوش رنگها.

و تنم

آنقدر رنگ گرفت

که گلها

از میان سینه هایم روییدند.

آفتاب

هنوز در مشرق بود

و رنگها در نورش ابدی می نمودند...

فراموش کردم

مرگ است که اینگونه زیبا آواز سر داده...

سرور جوان

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()