نویسنده : سرور جوان - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢
 

 (یک)

پرده ها افتاده اند و ماه دیده نمی شود... چقدر این روزها سنگین شده اند. احساس تنهایی می کنم... در خودم فرو رفته ام  مغزم پر از صداست... پر از نگرانی و حرفهایی که نمی دانم چیستند!! اکنون به اشک نیاز دارم شدیدا. تنهایم و می دانم که این تنهایی چیزی ست از درون وجودم! بد شده ام و مدام خواب موش می بینم و مدام خواب دویدنهای بی حاصل و مدام خواب کوچه های پر پیچ ‌‌‌...‌و تنهایی و تنهایی..دلم می خواهد گریه کنم. اشکها

شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

 که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

(دو)

چشمان خیس...باریکه مهتاب از میان پرده...کلمه... کلمات... دلم یک جای ساکت میخواهد و نوایی آرام از موسیقی و بعد سکوت... اصلا شاید دلم تنها سکوت می خواهد. تنها سکوت و بارش بی امان کلمات... دلم می خواهد مدام شعر بنویسم. دریچه های نورهمه از میان سطور شعر ها به روی من باز شوند. زیر این نور جادویی و در سکوت دلنشین این شب زمستانی دلم تنها شعر خواندن می خواهد. تنهایی و سکوت عجب موسیقی زیبایی دارند


آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند    آ یا بود که گوشه چشمی به ما کنند
   دردم نفهته به زطبیبان مدعی       باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چینهای تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

(سه)

آه ای کلمات ناجی! دیگر باره مرا رها کردید.و من غرق شدم در موسیقی این تنهایی مهتابی. کلمات صبور همیشگی. کلمات ناجی

می بینی !!!؟ نور بالاخره دارد از میان سطور چشمانم را می شوید... می بینی؟! دیدی گفتم که نور از میان سطور فواره می زند.. دیدی کلمات ناجی من هستند. و یاور همیشگی من... دیدی گفتم!؟ تنها لبخند! اشکها باز شدند به سوی لبخندها!! لبخندم طرح آفتاب است. مهم نیست آفتاب چه ماهی. تنها آفتاب

سرور


 
comment نظرات ()