نویسنده : سرور جوان - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱
 

شب مرموز و خیس خرداد

از پس یک روز ملتهب

خسته ام و دلتنگ هر لحظه فراری

آنجا، یک پیکر روی پیکر دیگر را می بوسد

باران قطره قطره از دست یکی می چکد

روی تن تبدار دیگری

 نسیم روی کاغذهای اتاق می رقصد

چشمانم که بسته می شوند

چشمان جاودان تو در خیالم

 به رویم لبخند می زنند 

مهرسان من، من تو را دارم در این روزها که سخت می گذرند، و می گذرند به سرعت... تو را دارم از زمانی که یادم می آید

امروز رو هرگز فراموش نمی کنم. از ابتدای بامداد نگرانش تا انتهای نیمه شب خنک و بارانیش

تولدت مبارک


 
comment نظرات ()