نویسنده : سرور جوان - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢
 

پوسته سفید شکست و دایره زرد افتاد روی ظرف شیشه ای. میان آنهمه رگهای ریز قرمز که روی زردی پهن شده بودند قلبی آرام می تپید... با یک ضربه سوزن ایستاد... و با یک ضربه دیگر باره تپیدن گرفت... مرگ و زندگی را میبینی که چقدر وحشیانه و چقدر مضحک به هم نزدیکند... سرگرمی؟ مرگ؟ سرگرمی؟ زندگی؟ فقط پوزخندی شاید...

اینجا که شب است نشسته ام... اینجا که خسته ام نشسته ام... و دلم میخواهد تا صبح شعر بخوانم...

این تنهایی را دوست دارم... می توانم کمی در خودم قدم بزنم... گاهی آفتاب را روی تنم حس کنم و گاهی بلند برای خودم بخندم... این به خودم بستگی دارد و گاهی وقتها به خاطرات!

سرور جوان

1.30 بامداد مونترال

دوشعر از من در رندان ماه اکتبر هست. می توانید آنها را در آنجا بخوانید.


 
comment نظرات ()