نویسنده : سرور جوان - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳
 

اشک نه! خنده نه! من خودم در خود! چاره ای نیست و این زمان تند میگذرد. چاره ای نیست و این زمان بی شرم چه مبتذل تند میگذرد. پشت پنجره ام دیوار است و دیوار. ماه نیست...خورشید نیست... عشق هم حتی... هی دوستم داشتی و من هی میدویدم هی دوستم داری و من هی میدوم. هر دو نیمکره ام از کار افتاده انگار! من، قلم، تو، ایران، آسمان آبی درخشان، و پاییز طلایی و سرخ... سرخ روی خیابان. سرخ روی درختها. سرخ سر شاخه ها. سرخ روی دیوارها و سرخ روی من... روی ذهن من! آتش آتش... دلتنگم فکر میکنی؟ گاه که گریه میکنم؟ اشک روی صحفه کلید افتاد تو که ندیدی...! صدا بود و من بغضم گرفت. کلمات که رها میشدند در فضا و من یکدفعه دیدم اشکها دارند... سر میخورند پایین...دلم برای خودم تنگ شده بود. گفتم بمان... گفتم برو... من از خودم میترسم... و از این میل دویدنم... من از خودم میترسم 

دلم میخواهد نقش کسی دیگر را بازی کنم... دلم میخواهد بازی کنم تمام عمر...داد بزنم زیر نگاهها... بدوم زیر نگاهها... و جاودانه شوم زیر نگاهها...کاش به جای دانشجوی دکترای مهندسی شیمی، بازیگر بودم... میدانی که من از تراژدی زندگی متنفرم... جاودانه شدن میان این نمایش مسخره... می دانم مسخره است... ولی من متنفرم از این تراژدی احمقانه که گاه بدجوری کمدی میشود... اندوه توی چشمم را میخواستی بدانی

سکوت... تیک تاک...   

 


 
comment نظرات ()