نویسنده : سرور جوان - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
 

غفلت پاک... و فراموشی خاک... خوبم! پشت هیچستان جاییست... فوران نور...کودکان احساس در صمیمیت سیال فضا...ممنون خوبم... خوبِ خوب

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
...
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه


...

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

... 

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند ...

(سهراب سپهری)


 
comment نظرات ()