ماشین ها دورش لیز می خورند. مثل جریانی از سیال از کناره های یک جامد غوطه ور. دوست ندارم جایی بروم. تمام شهر پر از سکند کاپ است. تمام شهر پر از زنجیره ای هاست. تمام شهر پر از زنجیری هاست. این یکی ولی زنجیری نیست. یک پاکت دستش گرفته. قد بلند. خدا می داند چند سالش است. نگاهش می کنم. بارانی سیاه دارد. مثل پوستش. صورتش بی قیدانه حیران است. لباس آبی تیره دارد. شلوار آبی تیره. تابستان ها قرمز می پوشد. سه سال است که می بینمش. سه سال است که از این خیابان رد می شود. خطوط جریان ماشین ها آرام اند اما گردابه هایی درونشان وجود دارد. هیچ کدام دوست ندارند در این مسیر حرکت کنند. تمامشان می خواهند زیرش بگیرند. ولی قانونی هست که خطوط جریان را به زور مرتب می کند. دوست دارم ولی هیچ وقت از خیابان رد نشود. مدام همانجا بایستد. مدام ارام راه برود. یک قدم به جلو یک قدم به عقب. دو قدم به جلو. دو قدم به عقب. گیر کند به گلوی ماشین ها. تنهاست. دوست دارم بروم همانجا بایستم. شب بشود و چراغ ها روشن بشوند و ادم ها توی ماشین ها تندتند از کنارم لیز بخورند. شب ها همیشه خوب اند. شب ها امن اند. آنقدر امن که هر لحظه می توانند بشکنند. شب فرو می برد. غروب، که هنوز تکه هایی از نور روی سر علف های جنگل می لرزد، شب دارد زیر پاهاشان می رقصد. شب زمزمه می کند. شب پچ پچ می کند. همیشه خیال می کنم قرار است شب اتفاق هایی بیفتد. خیلی خوب. خیلی شوم. اتفاق هایی که هیچ وقت نمی افتند. اتفاق هایی که مدام می افتند. شب یک شهر چند زبانه است. تمام غروب ها توی تاریکی می نشینم تا شب برسد... مهم نیست کجا باشم. روی پله های اضطراری طبقه ی دوازه باشم با لپ تاپی که مدام آلارم باتری می دهد؛ رو به روی پنجره ای که یک طرفش ساختمان ها هستند و یک طرفش بندر. یا توی خانه روی مبل رو به روی خیابان سراشیب پشت پنجره. یا روی تخت؛ روبه روی دیوار و عروسک کاموایی. شب مثل سکوت است. شب با نور زرد یا نور ماه.
باد می زند. گوش هام درد می گیرند. درد گوش ها به چشم می زند. به سر می زند. دست هام را می گیرم روی گوش هام. حالا سکوت و نوشتن در مرز ناممکنی فرو می روند... آب روشن تر از آسمان
روباهی از کناره های ساحل به جنگل می رود
شیرجه می زنم.
بعد روباه عقب می رود و ساحل عقب می رود و ماه می افتد توی لباس من و تمام خرگوش ها حیران می شوند. که حالا با خرگوشی که قرن ها نگاهش می کردند تا بیفتد پایین چه کار کنند.
تمام درزهای این نوشته بازند. کلمه ها تاب بازی می کنند. روی تاب می نشینم جوری که از دو تا طناب یکی رو به رویم است. یکی پشت سرم. پاهام باز دو طرف صندلی اش آویزان. با دست راست طناب رو به رو را می گیرم با دست چپ طناب پشت سرم را. تاب می خورم. حالا هر دو دست به طناب رو به رو. حالا هر دو دست به طناب پشت سر. سه بار تاب می خورم.
_ تو خوب تاب می خوری ولی حیف که خوب نمی پری... نه من حتی خوب تاب هم نمی خورم. کلمه ها می پرند و می روند...
نوشتن، غروب است. کاش می شد دست بکنم توی دهانم خودم را بکشم بیرون، در تاریکی رگ هاش را مرتب کنم. توی آینه شکلک دربیاورد. تاب، یک کمان صد و هشتاد درجه می کشد. من و روباه و خرگوش همدیگر را بغل می کنیم و زل می زنیم به اشیایی که در نور غروب به حرکت در آمده اند. شاخه های درخت ها دوست دارند شکل ریشه ها بشوند. شعله می کشند و زمین قرمز می شود.

/ 0 نظر / 9 بازدید