پنج شیار تنها/ منگوله دار

چاهی بود که ما باید پر از پرنده اش می کردیم. ما زن های زیادی بودیم و پرنده ها تمامشان مرده بودند و انگار اگر تمامشان را می گذاشتیم روی هم، زنده می شدند. یکی شان دستم را گاز گرفت و من خوابیدم.

یکی را می گذاری آن طرف خیابان دیگری را این طرف. حالا معلوم نیست کسی بتواند کسی دیگر را ببیند یا نه. یک چاه هست در میان و شاید کمی آب. پرنده... عمقش را نمی دانم. تابستان باشد یا زمستان؟ هوم... تابستان. تازه، زمستان هم باشد مهم نیست چون تاثیر زیادی در داستان ندارد.

یک نفر دارد راجع به جیرجیرک ها حرف می زند. آنقدر بلند که نمی گذارد دیگر صدایشان را بشنوم. باید برود دیگر. اتوبوسی هست که باید با آن برود ولی حالا نمی آید. پس چاره ای نیست که زمستان باشد و من چشم هام را ببندم. حالا می شود صدای جیر جیرک ها را شنید.

شاعر مارپیچی کشید و رفت. می گذارم تویش تا پیدایش کند.

_ کی رو؟

_ همون رو که وقتی من می نوشتم ساکت بود. حرفی نمی زد. ساکت ساکت. و من مدام می نوشتم.

_ زیر نیلوفرا؟

_ اون ها رو من خودم کاشتم... زیرشون هایکو صید می کنم...

پنج بار. این کلمه ی پنج خوب است. خوب...

_ چرا؟

_ نمی دونم واقعا. ولی گاهی با خودم تکرار می کنم پنج تا پرنده.

_ شاید دست؟ شاید انگشت؟

هر پنج تا را گذاشت روی چشم هام؛ گذاشتم روی چشم هاش. تو حالا همه چیز را می بینی.

نه... نه... زیاد نزدیک نیا که در تمام افسانه ها همین زیاد نزدیک آمدن کار داده دست همه و می دانی که... ولی حالا که آمدی دیگر چشم ننداز پشت سرت که...

_ این قطره ها رو باید پاک کنم. کف خونه رو لک می کنن.

_ دست بزنی بهشون همه شون موج میشن.

دست نزد و گذاشت در حافظه ی خودشان همچنان موج بمانند.

دست زد و من هیچی ندیدم دیگر.

آن وسط ها کس دیگری هم هست. دارد مدام کلمه پرت می کند. لباسش رنگی داشت که اسم نداشت. حتی نمی توانم بگویم حدودش را. بعضی رنگها اینجوری اند. لخت تر از برهنگی با نوارهای زرد کمرنگ. تنش متعجب بود و سایه اش کش می آمد و نه اینکه اتاق کوچک بود دیگر جایی برای خودش نبود که سایه اش داشت همه جا را میگرفت. گذاشتمش وسط یک خیابان خالی جایی مثل خیابانِ پارک، نزدیکی های مونت رویال ،ساعت ده شب. سایه اش بلعیدش و من دیگر ندیدمش... فایده ای نداشت اگر می گذاشتمش وسط خیابانی در تهران حتی. جایش همان اتاق بود. باید بغلش می کردم.

از طبقه ی هفت به همکف. از همکف به خیابان. ساعت هشت شب. از پنجره نگاهش می کردم. خشمگین نبود. خیلی آرام و دیدم که اندوهی نرم و سبک از بالای سرش پرید. اندوه سبک را تو نمی شناسی. از خط خط های خورشید شروع می شود و روی پشت بام جمع می شود و درست به همین خاطر است که با همه چیز اشباهش می گیرند مگر اندوه. 

سکوت.

ایستگاهی در کار نیست. هیچ ایستگاهی. و در تمامِ مسیر، درست بالای سرِ همه، نوازندگانی هستند که مدام می نوازند با لباس های خاکی. هزار و دو شب.

تنها که باشی حضور یک نفر پشت سرت چه مرموز می شود. صدای پاهاش بودند و خیابان تاریک و این مونتریالِ ساعتِ هشت شب کمی دورتر از داون تاون چقدر خلوت است و خوب. قدم هات را شل می کردی تا رد شود و نمی شد و مدام پشت سرت بود. نه خیلی دور می شد نه خیلی نزدیک. زن بود یا مرد؟ چرا رد نمی شد؟ و خیابان ها خیلی ناتمام تر می شوند این جور وقت ها. صدای پاهاش مال آدم تنهایی بود. خسته شاید. شاید هم نه... ولی تنها بود. حالا سر این چهار راه می ایستی و او در همان مسیر مستقیمش می گذرد تو از پشت سر می بینیش. هرچند من دقیق نمی بینمش اما تو می فهمی که هیچ شبیه آن چیزی نبود که تصور کرده بودی. حالا از پشت که با هم نگاهش می کنیم به نظر آدم تنهایی نمی آید.

آن یکی را که گذاشته بودم آن طرف خیابان، کوچولو کردم و فرو کردمش در آغوش آن دیگری که این طرف خیابان. دست ها که دورش حلقه شدند ناگهان بزرگ شد. خیلی بزرگتر از آغوش. دیگر دست هایی دورش حلقه نبودند. هر دو نفری که به هم می رسند یکی شان گم شده.

صدایی در کار نیست فقط باد است که گرگ شده با چشم های قرمز. پوزه اش را نوازش می کنم. با همان چشم های قرمز زل می زند توی چشم هام. نفست چه داغ است شبِ گرگی من. چشم هاش یک رنگ قشنگی می شوند.

طوفان بود و من می دیدم که یکی یکی گردباد درخت ها را می اندازد و ساختمان ها فرو می ریزند. و اینجا وسط خیابان بود با آسمانخراش های سرشان توی ابرها... کسی از کنارم دوید و گفت پنجره را نگاه کن. چشم باز کردم از همان روی تخت و سرک کشیدم پشت شیشه. روی نرده های ایوان دو تا کبوتر بودند که آواز می خواندند. طوفانی نمی غرید.

سکوت.

ایستاده بودی رو به روی ساختمانی تخم مرغی با صندلی های تخم مرغی و پنجره های تخم مرغی. سفید بود و تمام کف زمین قرمز. خیال می کردی باید از میان راهرو گذشت و به میدانی رسید توی همان ساختمان. توی راهرو ها می دویدی. هیچ کس به زبان خودش حرف نمی زد. تنها حرف هایی قرقره می کردند که تکراری بود و تمامشان خیال می کردند خیلی با آدم های دیگر فرق دارند... به میدان رسیدی و دودشان کردی. دود. دود... وای نفست چه داغ است شبِ گرگیِ من! بیا دودش کنیم. کاش این دهانِ خود "من" بماند.

نورِ آفتاب از بالای پنجره می لغزید و این اصلا مهم نیست که آفتابِ تابستان بود یا زمستان. روی بافت کاغذ، روی بافت شلوار جین ام سایه روشن هایی درست می شود. دره و قله هایی روی شلوار جین. روی کاغذ. کاغذ گرم بوی خوبی می دهد. ذره های معلقِ بی ایستگاه. ذره ای که شعر شد در توقفِ هیچ ایستگاه.

دویدن.

پنج تا درخت که در آمده بودند فرو رفتند توی زمین. موسیقی بود باز و نُت هایی که ریخته بودند روی زمین و شب، همان پرنده ای بود که دستم را گاز گرفت و دست هام دست های من بودند در پستی و بلندی های تنِ خودم. پنج بار کاشف. دو قطره بخار شدند از هفت قطره. 

شاعر چیزی نگفت موج ها را گذاشت کف دستم و رفت. قایق های کاغذی اش را هم گذاشت توی کلاهش.

قایق ها را به موج انداختم. نوک پرنده را بوسیدم.

نور آرام از شکاف لرزید، پرنده پرید و کسی که خیال کنم کلاه منگوله دارش قرمز بود لالایی می خواند به زبانی "ندیده".

همان که من هنوز ندیدمش

بی نقطه

/ 0 نظر / 8 بازدید