جوهر نامرئی/ سر و ته بخوانیدم بر سقف

بی هیچ استعاره ای آفتاب بود و برف می بارید. آفتاب رفته است و برف نمی بارد. باید چراغ روشن کنم که سایه ها را ببینم.

تاریک بود. دورِ میدان کمی بالاتر خرابه هایی بودند که حتما سگ های ولگردی داشتند که نه قرار بود کسی آنها را ببیند و نه قرار بود آنها کسی را ببینند. اما وجود داشتند. باید می کردی. همان وسط خیابان یا کمی بالاتر از میدان. حالا اگر زیپ را هم باز نمی کردی مهم نبود. می شد از همان روی شلوار هم بمالی.

_ تو دراز می کشی و من دست هاتو می بندم و جلوت خود ارضایی می کنم و تو باید فقط نگاه کنی. نترس. خونش نمی پاشه روی تو.

از سر خیابانِ پرزیدنت کندی فرو رفتی توی زمین تا سر تقاطع پرینس آرتور و پارک از زمین بیای بیرون. شش تا شات تکیلا زده بودی و یک شیشه شراب قرمز. باید مست بوده باشی.

هوا ابری بود و برف می آمد و جایی بود کنار ساحل. حتما او بود دیگر که یک شلوارک پوشیده بود یا نه کسی شکل او بود که داشت می گفت دلفین ها هر چیزی می خورند. و قرار نبود من صورتش را ببینم. مشتق تانژانت ایکس را حساب می کردی چون حدس می زدی در آن لحظه که هر چند اندوه سینوسی ست، اما دردها مجانب دارند... همه ی موجودات، بی برو برگرد یک کروموزوم ایکس دارند.

تخم مرغی دیگر افتاد پایین با یک جنین هفت روزه.

_ این تخم رو تو گذاشتی؟

_ این تخم رو تو فرو کردی؟

صداها معلق بودند. پرت و پلا. از یک دهان می شد شروع کرد درست وقتی باز می شد و رسید به یک صدا. ولی فرآیند برگشت ناپذیر است. از هیچ صدایی نمی توانستی به یک دهان برسی. شاید دهان ها صدا دارند اما صداها بی دهانند.

برف ایستاده بود. یک بچه ی دو- سه ساله بود که من صورتش را ندیدم و افتاد توی آب. یک بچه ی دو- سه ساله ی کوچولو مدام عقب عقب رفت و افتاد توی آب و آب انگار کش آمد. تو از پشت یک ستون دیدیش که افتاد و او همان جلو بود و تو خیال کردی او هیچ وقت نمی رود دنبالش توی آب. یک دختر با مانتو و روسری از توی آب شنا کنان آمد سراغش و برداشتش، بلندش کرد و پرتابش کرد سمت یک پسرِ کچلِ کوچولو. بچه اما از دست پسر لیز خورد باز توی آب. پسرک دوباره گرفتش و باز پرتابش کرد یک طرف دیگر. یک جای دیگر که شاید آنجا دختری بود یا پسری، و بچه بعد هر پرتاب لیز می خورد و آب کش می آمد و باز درش می آوردند.

او با شلوارک رنگ و وارنگ ایستاده بود همان کنار تا همان دختر مانتو روسری پوش اولی بیاید بچه را بدهد دستش. بعدش قرار بود بکنید هم را و تو بگویی شعرها ناممکنند. برای همین کلمه ها تیغ دارند. آنقدر می نشینند پشت در و آنقدر با تیغ هاشان در را می خراشند تا در را باز کنی و بپیچند دور تنت. همراه خودشان کلی چیز اضافی هم می آورند. معمولا دیدن اندام ها و یا تکه های گوشت نامربوط آسان است. همه را می آورند توی تخت تلنبار می کنند. یا توی وان حمام. گاهی هم شاید انگشتی را پیدا کنی زیر مبل و فرو کنی اش توی هر سوراخت که دلت خواست. در را باز نکنی هم مهم نیست یا گوش ات خونریزی می کند یا بدون هیچ خونریزی ای کَر می شوی.

یکی از توی آب رفت تلویزیونی که توی آسمان بود را روشن کرد. روان کاو داشت تند تند نوت برمی داشت.

_ مامانت هیچ وقت سر زده نمی یاد.

_ من مامان ندارم.

کلی قرص خورده بود. و چون زیاد بود تو نمی توانستی جای خالی قرص ها را روی بسته ها بشماری. به مامان گفتی باید به اورژانس زنگ بزنیم. مامان حامله بود. و ویار داشت و بابا روی زمین دراز کشیده بود تا قرص ها توی بدنش اثر کنند. پرسیدی هر کدام از این قرص ها را می خوردی بعدش آب می خوردی؟ جواب نداد. تو ولی می دانستی بعد هر کدامشان تکیلا خورده. همه همین جور هستند، وقتی خیلی حالشان بد است. باید زنگ می زدی اورژانس. برف فقط روی موهای من می بارید.

از همان تاریک روشن ها آمد. و زیر سقف ها فقط برف می آمد. زیر سقف ها برف بود. زیر تمام سقف ها. و آن بیرون آفتاب بود. می گفت اسمم هیولاست ولی فرشته صدایم می کنند. دستت را کردی توی شلوارکش و تخمهاش را گرفتی. او پاهاش را باز کرد و هر انگشتش را کرد توی یک سوراخش. طفلکی آدم بود و ده تا سوراخ داشت با یک حفره ی خیلی بزرگ. و چون جلوی آینه بود تو خیال می کردی بیست تاست. نمی دانم دلت خواست باز هم آینه بگذاری یا نه. اصل عدمِ قطعیتِ مکانِ سوراخ ها.

یک نفر رفت چشم گذاشت تا بی نهایت و یک نفر رفت قایم شد تا بی نهایت. بازی فسخ شد و درد ممتد.

_ من درد دارم ولی خون نمیآد...

تو این را به همه می گویی ولی هیچ کدام از این ضمیرها وجود ندارند

(این جمله نقطه ندارد)

/ 0 نظر / 10 بازدید