لحظه هایی کوتاه. فقط لحظه هایی کوتاه. مثل آن نور دم غروب در خالی سالن آخرین طبقه که می تابید از میان میله های باریک حصار بالکن. و سکوتی ناشناس که در سفیدی حالا قرمز شده ی دیوارها سبک می شد و سنگین می شد. چنان بی واسطه و چنان خیره کننده توگویی لحظه های بازگشت از مرگ باشند به زندگی. اشیا برجسته تر انگار لیز می خوردند در سفیدی و چیزی ممتد در رگ هام می لغزید. امتدادش در تکرار به نگه داشتن قلب ها می رسد در سر انگشت ها، مماس بر دیوارهای سیاه دنیا در تشویش خاکستری و هوهوی باد.

/ 0 نظر / 13 بازدید