...

ماه ام پشت ابرهاست و من کلمه پرتاب می کنم به در و دیوار... سرور بدو... بدو... در این باد بدو... آغوش مهتاب مانده پشت ابرها... تو اما بدو... بدو... اگر تمام شب را بدوی شاید ماه ات بیرون بیاید.

 حوالی ١ بامداد

...

از آن زن هایی هستم که وقت گریه هم می دوم... بی قرارم... برهنه و خیس با پاهایی که از دویدن سیر نمی شوند.

حوالی ٢ بامداد

...

همین جور بدو و آرزوی مرگ نکن سرور. "مرگ وجود ندارد". باور کن... همین طور چشم به آسمان بدوز و بدو. همین جور برهنه بدو. همین جور اشک بریز و دست بگذار روی دل ات و تاپ تاپش را بشنو و بگذار این باد نرم تابستانی هوس بیندازد توی سرت. می بینی؟ زنده ای هنوز. هنوز زنده ای و این قلب ات می زند. زنده ای که اینقدر برهنه ای و مدام چشم هایت در آسمان، ماه گردی می کنند. چشم های خیس سرخ... چشم های سیاه درخشان... زنده ای سرور آخر تو. این همه حس را که نمی شود از دروازه مردگان رد کرد. این همه رویا را. خیال می کنی می شود؟ ها؟ نه نمی شود. یکبار کافیست از تالار آینه ها بگذری تا نامیرا شوی. تو که این همه می دوی با همین چشم های خیس و رویاهای رنگارنگ، تو که می دوی دنبالِ "ماه"ات، تو که بی قراری، سرور تو زنده ای و "مرگ وجود ندارد". این راز را همه نمی دانند. ماه می تابد بر پهنای اقیانوس ها.

این شب را تا صبح بدو...

٣ بامداد و اندکی

/ 0 نظر / 6 بازدید