کفش ها

شب، خالی. تیغ ستاره ها در گلو. خواب از کف می رود... روز، ماراتن سکوت و برف و کفش های آهنی. باد فلوت می زند. کسی باید بدود. کسی باید باشد...

...

پایان هفته. آنقدر اندوهگین بودم که بیست ساعت در سکوت، تنها چشم بر هم گذاشتم و رویا دیدم. کفش ها در پا...

/ 0 نظر / 3 بازدید