موج

وسط ظرف شستن بود که آمد. همین جا. اینجا یک سینک کوچک است که با چند تا ظرف پر می شود. و همیشه سخت است تکان خوردن و تو همیشه از ظرف شستن متنفری.

یک گرمکن خاکستری تنش است و کلاه گرمکن را کشیده روی سرش. یک گرمکن خاکستری با یک شلوار جین. گرمکنش گشاد است و صورتش هیچ آرایشی ندارد و اصلا معلوم نیست که زن است یا مرد. اندامش هر چیزی را می تواند به خاطر بیاورد. هر چیزی که دو تا پا داشته باشد و یک سر و دو تا دست...

آب جمع می شود توی سینک و وقتی داری ظرف های چینی بزرگ را می شویی از دستت مدام لیز می خورند. آب... کف... خون. دستت برید. لبه های این لیوان ها گاهی می پرند و بین این همه ظرف و اینهمه آب و اینهمه کف، آدم متوجه نمی شود.

یک روز آمد خانه و تمام موهای سرش را زد. خیال کنم آنقدر بلند بودند که باید اول با قیچی کوتاهشان می کرد و بعد... حالا دیگر هیچی نیست. هیچی... کلاهش که هنوز سرش است را اگر بردارد می بینی. توی فروشگاه بین قفسه ها می لولد. مهم نیست که کسی نگاهش می کند یا نه. نه کسی زبانش را می داند و نه کسی می فهمد او چه می گوید. حتما خانه اش همین حوالیست. شاید طبقه ی هفتِ همین ساختمان که پایینش فروشگاه ست ومن چقدر دوست دارم کلاهش را دربیاورد. نمی آورد اما، توی فروشگاه هم همین طور با کلاه. خیلی دوست دارم حرف بزند ولی نمی زند و دارد مدام کرِدیت کارت می کشد و کلاهش را هم درنمی آورد.

می پرسم، تو موجی؟

این گاز... این گاز که هر بار غذا می پزی باید تمیزش کنی. و نمی دانم چرا این قابلمه دارد فیش فیش می کند باز. شعله زیاد است.

توی خانه نشستم منتظرش و او دارد توی خیابان پرسه می زند. اینجا از پشت شیشه آفتابیست ولی آن بیرون که دارد قدم می زند باران است. چتر دارد و چکمه و کلاهش... و خب حتما کمی هم سردش است. کمی هم سردش است و خب سرش هم پایین است و آن دو تا مرد را نمی بیند و حتما چون دارد به زبان خودش فکر می کند نمی فهمد که آنها به زبان خودشان چه می گویند. و آنها چیزی می گویند انگار راجع به مرزی که رد شده است. رد کرده است. و او همین طور دارد می رود و مرز رد شده دیگر.

و سئوالی که نمی پرسند این است که، تو موجی؟

زمان، زمان اشتباهی ست و من باید برش می گرداندم خانه. و او اگر تا صبح هم راه برود به هیچ جا نمی رسد و هیچ وقت جواب آنها را نمی دهد و نمی بیندشان و خب اگر تیر هم بزنند...

تیر نمی زنند ولی زمان اشتباهی است و همین است که تیری که معلوم نیست از کجا آمده می نشیند توی جمجمه اش. تیر اما تیر اشتباهیست و هیچ وقت داغ نیست و سرد است و وقتی دارد فرو می رود مثل یک تکه یخ است... و او می تواند تمام مرزها را رد کند چون زمان اشتباهی است و مکان اشتباهی ست و یخ توی جمجمه اش حتما آب می شود.

من اگر بودم می پرسیدم، تو موجی؟

ظرف ها تمام شدند. غذای فردا آماده است. سینک خالیست و فردا باز پر می شود و گاز باز لکه می شود. و تو باز هوس هندوانه می کنی.

یک جایی مثل خانه است اینجا. با کلاهش ایستاده جلوی آینه و سردش است و اینجا خانه ی خودش نیست. از پشت شیشه شب است و باران می بارد. و من نمی دانم به چه فکر می کند و او شاید به هیچ چیز فکر نمی کند. تمام کردیت کارت هایش را از کیفش در می آورد. از توی جیب هایش در می آورد. و همه را می ریزد توی سطل آشغال. بین ته مانده های غذا و یک چیزهایی که من نمی دانم. نمی بینم. و اینجا چقدر ساعت هست که همه خوابیده اند. دست می زند یکی یکی تیک تاکشان را در می آورد. بعد روی مبل دراز می کشد بین تیک تاک ها، و من دوست دارم خواب شن های گرم را ببیند که زیرشان هیچ وقت خالی نمی شود و همیشه آفتاب باشد. زمان اما، زمان اشتباهی ست و او نه کلاهش را بر می دارد و نه خواب شن های گرمی را می بیند که زیرشان هیچ وقت خالی نمی شود.

ازش می پرسم، تو موجی؟

خانه پر از بوی برنج باسماتی شده و دیگر باید خوابید.

صبح شده و گرم است. لخت خوابیده روی مبل، شبیه هر چیزیست اندامش که دو تا دست دارد و دو تا پا و یک سر که هنوز توی کلاه است. تنش گرم است کلاهش را بر می دارم و می پرسم تو موجی؟ چشم هایش را بسته، سرش سوراخ است و کلی ستاره از سوراخش ریخته میان شن های توی کلاهش... شن ها گرمند.

بیرون، پشت شیشه مه است و تیک تاکِ ساعت ها. و او توی خیابان های آفتابی پرسه می زند. می دانم دارد به زبان خودش جوابم را می دهد و چشم هایش باز است.

/ 0 نظر / 5 بازدید