پیدای لغزان من

لکه های سیاه و تصویرها همه با هم پاره می شدند. خواب بودم؟ مرده بودم؟ ‌چقدر کوچولو بود... عکس هایش را چرا هیچ وقت نگذاشتم فیس بوک؟ کی رفتم اصفهان؟ یک بار هیچ کس نبود توی سالن فرودگاه و بعد چقدر کوچولو بود و پرواز از مونتریال به اصفهان می رفت؟ چرا اصفهان؟ حالا تمام این پرنده ها میایند و نوک می زنند؟ پلک هام می سوزند... اینجا ساکت است. لکه های سیاه پاره شدند و تمام شدند و رفتند. تصویرها پاره شدند و تمام شدند و رفتند. اینجا ساکت است. چراغ ها همه روشنند. ساعت چند است؟ کی داشتم این کتاب را می خواندم؟ گرسنه ام شده.

توی بیمارستان کلی عکس گرفتم ازش... وقتی دنیا آمد... کوچولو... روی همین تخت که از مرد روسی توی اصفهان خریدم که می گفت تاکسی های خطی تا مونترئال شب ها نمی روند... چرا عکس هاش را هیچ وقت نگذاشتم فیس بوک؟‌ حالا کجاست؟

آنجا زیاد بودیم. خیلی زیاد و همه رو به دیوار. باید رو به دیوار موهایمان را می بافتیم و چراغ ها همه از آسمان آویزان بودند با نور زرد... و موها خیلی بلند بودند و تمام نمی شدند و پرنده ها می آمدند نوک می زدند. زیر پاها پُرِ پَر بود. و آدم دلش می خواست توی پرها بخوابد.

دست می کشم دور چشم ها، اشک خشک شده... چقدر خوابیدم؟ شش ساعت؟ شش ماه؟ شصت سال؟ هق هق بلند بود و چشم هام هنوز می سوزد. چراغ ها همه روشن اند. هیچ صدایی نیست و من می توانم مرده باشم روی همان پرها و من می توانم اصلا نباشم و من می توانم اصلا اصفهان باشم و من می توانم جایی عکس های آن کوچولو را داشته باشم که هیچ وقت نگذاشتم فیس بوک. باید ببینم ساعت چند است.

چشم که باز کردم چند تا زن که با هق هق ها رفته بودند، برگشتند. فرو رفتند در من و تو باز پیدا شدی... موهام را نبافتم. نگاهت کردم و تو باز قشنگی. بغلت کردم و پاهام لغزید به دورترهای خنک تشک. تاپ تاپ... صدای قلبت؟

/ 0 نظر / 5 بازدید