غربت...

یک جایی مانده ام
که قلبم هی می زند
می دانم که جایی مانده ام
خوبم
        می خندم ولی
یکدفعه پلکم می پرد
یکدفعه دستم می رود روی قلبم...
           شبی بود
و ستار ه هایی که می افتادند
           شبی بود
و رویای بی پایان خفتگان
شبی بود
             گویی ابدی
ستاره هایی که می افتادند
گاهی دلشان
             برای شب تنگ می شد.

/ 0 نظر / 3 بازدید