از میان نوشته های نامرئی

لحاف مه

روی تن نازک ماه

ماه؛

شکاف شب.

غار؛

همسایگی پیچک ها و تارهای عنکبوت.

کبوتر روی دستم مدام کوچک می شد. مایع سفید می ریخت از تمام تنش روی دست هام. درست بالای انگشت سبابه ی چپم. حالا بیشتر به یک جوجه کبوتر شبیه بود. ضعیف و لرزان. انقدر لرزید که حالا خیال کنم دیگر جنین بیست و یک روزه ای بود. تمام دستم خیس بود. رقت انگیز. آنقدر لرزید که دیگر نمی لرزید... جنین دوازده روزه ای بود مرده. دستم خیس. صورتم خیس تر. دستم را گرفتم زیر شیر آب. افتاد توی سینک و حفره سرش را بلعید و پاهاش گیر کرد به زایده ای که حفره را نصف می کرد. نرفت پایین و پاهاش را تکان داد. زنده بود... زنده بود لعنتی. و من انداخته بودمش توی سینک. باید می کشیدمش بیرون. دستم را بردم جلوی پاهاش. صورتم خیس بود. دستم خیس تر. انگشت هاش را حلقه کرد دور انگشتم. ناخن هاش را فرو کرد توی انگشتم. محکم. زنده بود با پاهای صورتی. دستم، انگشتم، پاهای صورتی اش هم زمان دور می شدند از حفره. و هنوز ناخن هاش را محکم فرو می کرد. کشیدمش. فکر کردم ساعت ها طول می کشد تا صورتش بیاید بیرون. و خب باید می کشیدم و می دانستم که زنده است. صورتم خیس بود و دست هام خیس تر. می کشیدمش... اینجا سکوت محض بود.

فواره ی پرها از میان سینک.

دختر چشم قرمز سطل یخ را که دید موذیانه خندید. دست هاش را گرفتم. دو دست دیگر در آورد. گفتم چه لباس قشنگی داری خندید. و می دانستم که حالا من را نمی کُشد. گفتم من هم یخ دوست ندارم بیا برویم سوار مترو بشویم. موذیانه خندید. می دانستم که من را می کُشد. دور چشم های قرمزش حلقه های سیاهی گاه گاهی دیده می شد. و می دانستم که من را کُشته. با همان دو تا دست صورتش را پوشاند و دو تا دست دیگرش را نمی دانم چه کار کرد. روی سنگ های سرگردانی که کف تالار افتاده بود نور قرمز کمرنگی می تابید که یعنی حالا دم غروب است و منبع نور معلوم است و اما حفره هایی که راهروی نورند نه. گفتم از این راه بروی گم می شوی. از بی راهه برو. یخ ها را برداشت و تند تند جوید تا باران بگیرد. چترم را بستم. بغلش کردم. گفت تو شبیه دختر منی. دیگر نمی خندید. سقف بلند شد. خیلی بلند. خیلی بلند و همه جا تاریک. چشم هاش برق می زدند.

_پرنده هایی هستن که با من مسابقه می دن. اینها همه شبیه دخترم هستن. و برای همین ما کباب پرنده داریم هر روز.

یک خنده ی ریز کردم. و یخ ها را تند تند جویدم. من را می کُشت... دختر چشم قرمز.

دفترش را در آورد و چیزهایی نوشت. آینه را در آوردم و ریمل زدم به مژه هام.

سنجاب غول پیکری هر دویمان را بلعید و از بی راهه رفت. مست بودیم.

روی صورتم آفتاب افتاده درست بعد از پنج روز ابر و باران و سرما. صدای پرنده ها و ابرهای سرگردان. اینجا زمستان طولانی است و چون آتشی نیست که دورش جمع بشویم گوشه و کنار پر از بطری های خالی ست. بهار شاید یک روز باشد بعد از زمستان و پاییز شاید یک ماه بعد از بهار و یک ماه بعد از تابستان که این دومی اش قرمز است. یک روز ناگهان تابستان می شود و گوشه و کنار پر از بطری های خالی ست. سنجابی روی نرده های ایوان راه می رود و سقف تابستان به طرز مرموزی بلند است و بی شکل.

دلتنگی

سکوت

اشباحِ گریزان نورِ تخمیر شده سر می کشند

...

/ 0 نظر / 8 بازدید