از میان نوشته های نامرئی (3)

کلید را پس نمی دهی. پس دادن بعضی کلیدها درد دارد. بعضی جاها را می خواهی بگذاری توی کشویت. کنار بلیط های هواپیمای قدیمی. کنار یک خودکار تمام شده. کنار یک گیره سر شکسته. یک دکمه. یک تکه نخ. یک روژ لبی که یک ذره مانده تمام شود. یک لیوان شکسته.

فقط بعضی جاها اینجورند. این جاها می توانند حتی توی یک ساختمان منفور باشند. بعضی جاها اینجورند یا بعضی چیزها. کهنه بودن یا نو بودنشان هیچ مهم نیست. بعضی جاها را می خواهی بگذاری توی کشویت یا شاید هم آنها تو را می گذارند توی کشویشان.

هارد درایو را می گذاری توی کیف. دست می کشی روی مانیتور کامپیوتر. روی صفحه کلید. زیر میز آفیس چیزی می نویسی. درست زیر سمت چپ. نزدیک پنجره. اینجا شبح دارد. کشوهای تو در تو...

کف دستت می نویسی. می زنی بیرون.

سی و نه درجه. شرجی خوب. سبز. نارنجی. آبی. کمی خیس. پیاده روهای شلوغ. تنهایی. مترو. بغض.

یکی خودش را غرق کرد توی اقیانوس و چیزهاش را جا گذاشت. یکی دیگر همه چیزهاش را ریخت توی آب و خودش ماند. یکی حامله شد و بعد که هفت ماه گذشت تو از روی مقوایی که گذاشته بود جلوش فهمیدی که گرسنه است و جای خواب ندارد.

_ بعدش چی؟

_ این چی می خوره؟

_ همه چی.

موش را گذاشت توی جیب دامنش.

_ چرا بچه شو نگه داشته بود؟

_ ها؟... من دیگه به چشماش نگا نکردم...

باید پیاده می شدی.

زمین سبز بود با درخت هایی دور تا دورش. زمین سفید بود با آسمان شرابی بالای سرش. زمین رُس قرمز بود با کوه هایی دور و برش. زمین ماسه های لغزان بود و درخت های نخل. زمین نارنجی بود با ردیف دیوارهای سفید. دور تا دورش آب بود.

سرت را گذاشتی و خوابیدی... تب داری.

حالا یک جایی روی زمین بودی که کلی آدم داشت. با چادرهای گلدار. لاک آبی زده بودی روی ناخن های پایت و دنبال چادر می گشتی تا نمازی را که درست حسابی یاد نداری بخوانی. هیچ کس اصراری به ماندنت نداشت. تو ولی حتما می خواستی نماز بخوانی. با ناخن لاک زده، بدون وضو و بدون مهر. دوست داشتی هیچ کس نگاهت نکند.  فقط می خواستی نماز بخوانی. می خواستی نماز بخوانی و خب من مجبورم برایت بگویم که اولش برگ بارید. بعدش قاصدک ها بودند. بعدش غروب شد. بعدش ماه تابید. اقیانوس ها جزر و مد کردند. بعدش باران بارید و بارید و بارید. و یکی که سرش را گذاشته بود روی زمین و خوابیده بود.

درست وقتی مه پایین می آید، بعدِ باران، سر و کله اشان پیدا می شود. کنار حاشیه ی باغچه ها. بعضی هاشان می روند وسط های جاده. بعضی هاشان می روند زیر پای عابرها... باید یواش از صدفشان گرفت و بلندشان کرد تا خیلی توی صدفشان فرو نروند. 

دو تا حلزون را برداشتی گذاشتی کف دستت. به احتمال زیاد راهت را گم می کنی.

ایستگاه پر و خالی می شود. کف دستم را نگاه می کنم. چند تا آن طرف خیابان منتظر سبز شدن چراغند. کف دستم عرق کرده. عطسه می کنم. یکی شان غرق شده و تمام چیزهاش را باقی گذاشته. یکی شان تمام چیزهاش را رها کرده ته اقیانوس و خودش باقی مانده. یکی شان شب هایی که مهتاب می شود می رود لب ساحل. یکی شان دارد همه شان را نگاه می کند و حرف نمی زند. یکی شان ولی حتما آینه دارد...

کلید را پس نمی دهم. یک نفس عمیق می کشم و...

زمانِ جزر و مد:

سکوت

باد روی نی زار.

/ 0 نظر / 8 بازدید