قطره

یک ماسک دارد و قرار نیست تو او را ببینی. یک منقار خیلی بلند. و عاشق فیل های صورتی ست و لازانیای خانگی.

باران مورب بود. ما کمی مایل بودیم و او صاف خوابیده بود. درست وسط خیابان و درست وسط همان خیابان پهن که دورش تمام ساختمان ها بلندند و درست وسط همان خیابانی که تاریک بود و باد نمی آمد. و درست همان جا که کسی او را نمی دید. و درست همانجا که قرار نبود. و درست همانجا که داشت با فسیلِ قطره ای بازی می کرد و خب فسیل این قطره را هم تو نمی بینی. تو فقط دلتنگی... چون باران مورب بود و ما کمی مایل بودیم و درست وسط خیابان...

دانه های درخشانی هستند که از زیر زمین می آیند. می خواهم تزریقشان کنم توی رگ های گردنت. سرعت خون را می شود اندازه گرفت با همین دانه های درخشان. چشم می چرخانم تو جایت خوب نیست من نمی توانم توی این وضعیت دوستت داشته باشم. با اینکه خیس هستی اما اصلا هم به تو نمی آید که از توی باران مورب آمده ای. باید بگذارمت توی آسانسور طبقه ی هفت. حالا می توانی هر طبقه ای را دوست داری انتخاب کنی. و تو چون دوست داری که هر کاری دلت می خواهد بکنی، آغاز می کنی به فروپاشی روانی. فسیل قطره قل می خورد و او نمی تواند بلند بشود و در تمام این سرزمین تنها همین یک فسیل قطره وجود دارد. تو فقط وقتی مستی می توانی بنویسی. تو فقط حرف هایی را نصفه می شنوی و برای همین است که دلتنگ می شوی. و تو حرف های دیگری را نمی شنوی چون آنها نسبت به تو وجود ندارند و برای همین است که تو دلتنگ می شوی. چیزهایی هستند به غایت ساده اما. دست می گذاری روی چشم هات و چیزهایی را می بینی که نسبت به تو وجود دارند و درست به همین علت تو این راه را می روی و دلتنگ می شوی.

غروب بود و یک کوچه که سمت چپش خاکی بود و چون دیوار نداشت می توانستی جاده ای را ببینی کمی دورتر. چند تا زن نشسته بودند دم در خانه هایشان که تو آدرس پرسیدی. و آنها شروع کردند همه با هم به تو آدرس دادند و بعد شروع کردند به هم آدرس دادند و بعد دیگر اصلا تو را هم نگاه نمی کردند.

حالا اما اسم این خیابان هیچ وقت پارک نبوده. دانه های درخشان از زیر زمین می آیند. اما این جا هیچ وقت باران نمی آمده. اینجا هیچ وقت دو نفر نبوده اند توی باران. آن نور هم مال ستاره ی مرده ایست که وجود ندارد. حالا همه چیز برعکس می شود. تو وجود نداری. و درست به خاطر همین من آنقدر بی قرار می شوم که تو با من دست می دهی و می روی.

خیلی بازی عجیبی ست. می شود این را خیلی ادامه داد. خیلی زیاد. و هر بار تو بیایی و با من دست بدهی و من می دانی باز آخرش سر تکان می دهم و با خودم می گویم بازی عجیبی ست... و بغض می کنم و تو می گویی من هیچ وقت نبودم.

تمام ضمیرها فرو رفتند توی میز. زیر میز فسیل قطره بین پرزهای موکت بود و روی میز غباری سرگردان نشست روی مانیتور.

کشِ منقارم را سفت می کنم و می روم توی خیابان دراز می کشم تا دوباره تو بگذری. شال گردن نبند وقتی می آیی. تمام اینجا روزی زیر آب بود.

روی شیشه ی پنجره بخار گرفته و هیچ معلوم نیست که کلی قطره زده اند زیر خنده یا گریه

 

پ.ن: ادامه ی این نوشته اینجا نیست


  ١٨ اپریل ٢٠١١

/ 0 نظر / 8 بازدید