بین نوک پرنده های نامرئی

وسط همین کناره ها. وسط این درخت ها. وسط این برف که سقف آسمان کوتاه. وسط ماه که یک ماهی می پرد تویش. وسط همین وسط که یک نقطه. تارهای لرزانی از تو خارج می شوند. یک جایی درختی هست که پرنده هایی میان شاخه هایش می پرند که هیچ کس نمی بینندشان. تمام این پرنده ها تکه هایی را با خودشان می برند که باز هم هیچ کس نمی بیندشان. این تکه ها ولی جایشان خالی ست. و آدم ها تویشان را پر آب می کنند یا خاک یا شعله های آتش یا باد... این درخت آنقدر معمولی ست که من نمی توانم توصیفش کنم حتی.

در را که باز کنی نور کشیده می شود و می بینی نشسته روی مبل و موهای مشکی اش را با قیچی می برد. یک آوازی می خواند که من چیزی نمی دانم ازش. اگر چشم هایش را باز کند می گویم چشم هاش چه رنگی ست. نمی کند. تمام کف اتاق پر از روبان های رنگیست. و هیچ چیز دیگری نیست. در را می بندی. بیرون برف می بارد.

چشم باز کردم خیال کردم همه جا را آب برداشته و پر از ماهیست همه جا. هیچ کس از هیچ کس تنهاتر نیست. باد می زند وسط های همین کناره ها.

وسط پیاده رو نشسته گوشی تلفن توی دست هاش. پرنده نامرئی رفت سراغ درخت. آفتاب داغ هست و برگ های سبز. و باید آنقدر آب بریزد توی حفره که پر شود.

نور زیاد بود و اتوبوسی بود که دیوار نداشت یا داشت ولی آنقدر دور بودند که دیده نمی شدند یا دور نبودند اما خطوطشان محو بود. جاده صاف بود با کوههایی دور در شمال و بیابان که می ریخت به جنوب و جایی می رسید به تو احتمالا. یک بچه داشتم که چشم هاش مثل تو بودند. قشنگ. و من وقتی بغلش می کردم دلم ضعف می رفت. مادرها خوشبختند... یک نفر ساکسیفونی داشت که هیچ وقت ننواخت و شاید حرف هایی هم بود که هیچ وقت نگفتند. ردیف صندلی های قرمز و یک غاز سفید و چند تا ادم که دیگر حرکت نمی کردند. نور...

وای کوچولو، کوچولوی من روی کدام پله خوابت برده؟ این پله های بی سر و ته...

باد... چند تا پرنده، باز رفتند سراغ درخت.

نزدیکی های کوه آتشفشان بودیم و تمام شب داشت خط می کشید و کلی کلمه و من دستش را گرفته بودم. داغ بود... گفت می خواهم بروم بدوم. گفتم برو. برف می بارید و باد و اما تمام شب را باید می دوید. بغلش کردم و دست هاش را حایل کرده بود و سرش خم. دلتنگ تر از آن بود که اشک بریزد.  یا شاید اندوهگین تر. نمی دانم. ولی چشم هاش قرمز و خشک بود و تب داشت. گفتم برو. لباس هاش را در آورد و رفت بدود تا تب اش فرو کش کند. رفت. نشستم.

تو هیچ وقت نمی بینی شان. من هم نمی بینم. او هم که داشت موهایش را قیچی می کرد نمی بیندشان. آنقدر پرنده ولی هست که می شود تمام آب ها و بادها و خاک ها و آتش های عالم را توی جا خالی ها پر کرد.

وسط جزیره دراز کشیده بودم که آمد. خیس بود و آرام. دستش را که گرفتم چشم هاش کمی خیس بودند. لبخندی زد و گفت خسته ام... دراز کشید روی شن ها و خوابید. نور روی انحناهای بدنش سایه روشن انداخته بود. حالا من داشتم خط هایی می کشیدم و کلمه هایی. دلتنگ بود و پرنده ها پرواز می کردند.

پشت پنجره یک رود هست و بیرون یک رنگ بنفش قدیمی. دم پنجره ایستاده سیگار می کشد. و من تند تند دود ها را می زنم کنار تا ببینم دارد به کجای این بنفش قدیمی نگاه می کند. شاید رودی پایین هست و یا کسی که دارد موهایش را کوتاه می کند و آواز قدیمی می خواند یا برهنه رفته بدود. و یا شاید درخت پر پرنده. من ولی هیچ چیزی نمی بینم. فقط کناره های پرده هست که قرمز است و گل های خیلی زیر با فاصله های دور از هم. دود...

ما که نمی بینمشان ولی سایه هاشان توی سرمان پرواز می کنند. هیچ کس از هیچ کس تنهاتر نیست. فقط بعضی ها سایه ی پرنده هاشان را پیدا نمی کنند.

_ فکر می کنی توی کدوم دایره ها می چرخن؟

_ توی خواب تو بهت می گم.

_ باید براشون لالایی بخونیم.

_  اونا خواب ما رو می بینن.

اینجا همیشه سرد است و دانه های برف چرخان. ردیف منظم چراغ ها و شیب ملایم خیابان. یکی خواب می بیند.

_ خیلی تاریکه...

_ بریم پیداشون کنیم.

/ 0 نظر / 8 بازدید