از میان نوشته های نامرئی (4)

یک، دو، سه، چهار، پنج

خواهرم تار می زد. چشم های درشت و موهای کوتاه. بی بینی.

اولش وسط خیابان، می میری. یا توی لیوان، آب می روی. یا توی آفتاب، بخار...

بی خیال فرغون ها که چشم های ما وسط دست هامان و رد انگشت های خونی روی دیوار و دیوار روی سرمان و سرمان بین زیپ های چمدان...

زبانت را می کشی روی لبهات و ته تمام کلمه ها خونی.

یک، دو، سه، چهار، پنج

خواهرم تار می زد. چشم های درشت و موهای کوتاه. بی بینی.

تمامشان باقی مانده ی خواب های بعد از ظهر بودند. با خراشهایی که هی بلیسی شان. آب دهان جمع کنی و زبان بکشی رویشان. زیر لحاف خنک ببریشان. روی تشک خنک درازشان کنی تا خنک ترها. که لعنتی ها زیرشان را هی گرم کنند و بعد سنگین شوند و  تخت کش بیاید و دست و پاها ورم کنند و مایع لزج بزند بیرون. بچسبند به هم. تقسیم بشوند. همه جا را خیس کنند و چسبناک و تخت کش بیاید و ورم کنند و...

دیگر خواب نبود. چشم ها قرمز می مانند.

دور میله می چرخیدم. دور خودم می چرخیدم...

_ من یک استریپر عجیبم. از همه چیز چند تا دارم.

شب تمام نمی شد. با استریپر اعجوبه ام می ماندم و فرغون ها را جابه جا می کردیم. ظهر که هیچ وقت نمی آمد توی پلاستیک فریزر آب می کرد و می انداخت رویم. می ترکید خیس می شدم. درد داشت... از سر پایینی هلش می دادم توی گودال و می خواندم: شب شده پر ستاره...

استریپر نابغه ای بود. از همه چیز چند تا داشت. اسمش شهرزاد. اهل روستایی حوالی تربت. عینک می گذاشت روی یک کوه کوچک قرمز، فوت می کرد و چشم های ما همه می رفت پشت عینک.

استریپر نابغه ای بود. قوزک پاش ورم کرده بود اما...

خیلی مست بود. پاهای چهار انگشتی داشت و مدام انگشت های همه را می شمرد. بین شام یک وری افتاد. توی خانه اش فقط پَر بود و کیسه فریزر...

یک، دو، سه، چهار، پنج

حالا روی خاک دراز کشیده بودم و صداش می کردم...

حتی اگر من تو را می کشتم. تو حق نداشتی بمیری...

/ 0 نظر / 8 بازدید