ورد روی طاقی های سفید

چشم هایش. چشم هایت. چشم هایم. پُرِ پرنده...

شب؛ شیرین و گس و خیس میان کوچه ی تابستان... رویا؛ خرچنگ لغزان زیر شن های خنک ساحل.

چشم هایش. چشم هایت. چشم هایم. بعدِ خیس و سرخ...

داغ پیش از غروب و خود شب های تابستان بود این دایره های رنگ ته اقیانوس... داغ پیش از غروب و برگ می شدند و می باریدند توی تابستان. داغ پیش از غروب و شعر می شدند و لای ماشین ها از خیابان رد می شدند. داغ پیش از غروب و آنقدر داغ که بوسه منجمد شد وسط زمین و هوا... هنوز جایی در خیابان مانده کمی پایین تر از پل ها کمی بالاتر از آدم ها.

یکشنبه ی خیسِ طولانی لخت خوابیده بالای ابرها، یک سرش جا مانده هنوز روی لب های مه آلود تهران یک سرش دارد ذره ذره غرق می شود در سبزها و خاکستری های باران... پشت اقیانوس با هم غرق می شویم من و یکشنبه و مونتریال...

چشم هایش. چشم هایت. چشم هایم. بین دو بار پلک زدن...

روز بوی علف و رطوبت و ابرهای سفید و راهرو ها و بلند بلند: سنگ لعل شود. سنگ صبر شود. صبر سنگ شود. لعل سنگ شود. خون جگر اما...

خیلی که خسته باشی... خیلی که ناگهان آوار آوار... خیلی که زیر آسمان های جهان... خیلی که خیالت از خودت تندتر بدود، جایی هست که دیگر آرام سر فرو می بری. سر فرو می بری و تاب تاب خوردن و فضا و این تابستان لعنتی پر باران مونتریال را اشک می کنی می گذاری بچکد روی دست های سرور.

چشم هایش. چشم هایت. چشم هایم... پشت پلک ها.

و این تقصیر هیچ کس نیست که تو گاهی گوش هایت نمی شنوند، گاهی چشم هایت نمی بیند، گاهی پاهایت روی زمین نیست. و تو اصلا نمی دانی گاه به گاه کجا می روی با شبحی که تو را بهتر از خودت می شناسد. و این اصلا نقصیر هیچ کس نیست که شبح اصلا کسی نیست و خیلی خوشگل است و می گیرد می بردت میان طاقی های سفیدِ نمی دانی کجا و توی تاریک روشن هی چشم هایش را می دوزد توی چشم هایت و تو دیگر هیچ چیز نمی بینی... و آنقدر همه جای میانِ این طاقی های مرموز می شود عشق بازی کرد که تو شاید تسلیم می شوی...

حالا می شنوی که فارسی نیست. و هی اوکی اوکی یور رایت. یس یس. یور رایت و می دانی که شی ایز رایت و یو آر بد. و می خواهی داد بزنی یس آیم بد. یس...

چشم هایش. چشم هایت. چشم هایم...

حالا نگاه می کنی می بینی تنهایی توی این اتاق و دل که با تو نیست، لعنتی سرت را به باد می دهد... بیرونِ طاقی ها، داغ و این همه خرده آینه و پاهایت چاره ای نیست که پر خون و درد. درد... طاقی های سفید را باد می برد.

چشم هایش. چشم هایت. چشم هایم... رقص

مرغ زیرک چون به دام افتد... بایدش...

من گیج ام... فکرم درد می کند، "باید" را تا تمام کنم مرغ زیرک از دست می رود... "نباید برود" می گویم و توی راهرو ها تلو تلو می خورم. اینجا سرد است و من دل ام می خواهد سرم را بگذارم جایی ته ته های اقیانوس. اقیانوسی که موج هایش صدایی ندارند... اقیانوسی که سایه ها، اندوه ها و تنهایی ها همه تویش غرق می شوند. اقیانوس لالایی و شعر... و خوابی که بیدار نشوم.

چشم هایش. چشم هایت. چشم هایم... هنوز.

/ 0 نظر / 4 بازدید