پرده ی لغزان رویا

آفتابی. بیرون شلوغ بود با کلی صورت و حرف و صدا. زلزله ای در راه بود که دستت روی کمرم، نُه طبقه پله پایین رفتیم و من روی هوا سر می خوردم. چسبیده بودم به تو و عین خیالم نبود که زلزله... انگار کسی گفته بود که همه باید برسیم به جایی که چراغ های نارنجی یا شاید زرد و سقف کوتاه، و دراز بکشیم تمام مدتِ زلزله...

دراز کشیدیم کنار هم. من، تو. تنمان به هم چسبیده بود. دست می کشیدم روی تمامِ تن تو. دست می کشیدی روی تمام تن من. دست های لغزان زیر لباس ها.

درهم و برهم بود از سکوت و اضطراب. شلوغ بود و همه روی زمین دراز کشیده بودند تا همه چیز در بستر شومی پیش برود. قرار بود وقتی زلزله می آید ما همه همانطور دراز بکشیم و هیچ آواری روی سرمان نریزد... و هیچ کس مطمئن نبود که هیچ آواری روی سرمان می ریزد یا نه.

آب بود انگار سیاه، با لکه های نارنجی یا زرد و می گفتند سایه های شومی این حوالیست. و من و تو دست هامان فقط می لغزید و هیچ سایه ای نبود... که انگار یک دایره آمده بود و من و تو را جدا کرده بود از تن های منتظر و سقف هرچه قدر کوتاه بود مهم نبود و همهمه ی فاجعه مانده بود بیرون دایره.

_ چقدر قشنگن سینه هات

_ چقدر خوبه اومدیم اینجا

_ می تونیم بعد زلزله هم باز بیاییم اینجا

_ عزیزکم...

و گاهی سایه ای می افتد بر بامِ این نُه طبقه بالاتر، که اتفاقی خیلی پایین تر از این نُه طبقه پایین تر قرار بود بیفتد.

دورو برمان هوا پر از ترس های معلق بود و ما اما داشتیم نفس می کشیدیم توی چشم های هم و در بستری که آبستن فاجعه بود دست هامان روی تن یکدیگر می لغزیدند.

ما منتظر هیچ چیز نبودیم، ما انگار ناممکنی فاجعه بودیم و لذت سرخوشانه ی زلزله وقتی بی معنا می شد.

/ 0 نظر / 5 بازدید