...

ابتدای آن دروازه ها که آغاز فلات سکوت است و بیابانِ خاک های سرخ، چشم هام را بستم. سگی آمد و ماری را داد به من. یک سگ سفید بزرگ قشنگ با چشم های خاکستری. وسط جاده بود و گرگ و میش که گفت من اینجا می میرم کمی بعد از آنکه تو بگذری. مار را حلقه کرد دور گردنم و رفت درست وسط فرق سرم دراز کشید... من و سگ و مار وجود نداشتیم و فقط شعر آینه ای بود شکسته در رویای آبیِ یک جاده

 

  ٢٩ مارچ ٢٠١١

 

...

ماه، سر بالا سقوط می کرد در اقیانوس آسمان در شب بی پایان ایکاروس هیچ وقت سقوط نکرد

 

  ٣١ مارچ ٢٠١١

 

...

زیر شن های قرمزِ داغِ آرام خیلی زیر درست در اعماقِ خنکِ تاریک سکوت می پیچد: "آیا سرانجام جایی نیست که به زبان ناشنوده ی ماهی ها سخن گویند؟"* آفتاب از نیمه ی آسمان گذشته و بیابان، بیمار پیچیده ایست


*ریلکه (ترجمه ی عبدالعلی دستغیب)

 

  ۶ اپریل ٢٠١١


...
قرمز مایل به سیاه که خروارها دست می ریزی روی سرم و بعد دست هام را می شکنی. قرمز مایل به سیاه که از من متنفری و هیچ وقت من را نمی بلعی. قرمز مایل به سیاه قرمز مایل به سیاه قرمز...

ق.. ق...

نطفه ی انفجاری

غول پیکر...

غ... غ...


  ١١ اپریل ٢٠١١


...
سکوت بود و تاریکی. سکوت بود و نور. سکوت بود و سایه روشن. که اشیا رقصیدند و من سیل شدم تا در اشیا فرو روم... در کناره های لپ تاپم. در پایه های میز. درست پشت صندلی. روی بافت پرده. در کناره های تماس دو دیوار. روی ملحفه. روی بالش. که حالا من وجود ندارم. من صدا ندارم... تنها تکه هایی از من وجود دارند که شب ها توی نورِ ماه من را اغوا می کنند. بی حضور من

 

  ١۵ اپریل ٢٠١١

/ 0 نظر / 8 بازدید