آبشار پیام های پنهان

صدات کنم، مهتاب می ریزد همه جا...

درست بالای دلم یک ماه گیر کرده توی گلویم

تمام شب را می دود با کفش های پاشنه بلند

و تو را نگاه می کند.

 

از خیالم مشتاق ترم. درخت آب می دادم و دور برگ ها رنگین کمانی می شد و خورشید بالای سرم بود و بوی همه ی برگ های خیس و گل ها و خاک بین ذرات نور و هوا می رفت بالا. من باید آب می دادم و صبح تابستان بود با یک درخت انجیر بزرگ.

یک اقیانوس هست که عقربه های تو بالاش دارند کلمه می زایند و کلمه می کُشند و کلمه ها میان مرگ و زندگی شان، آبتنی می کنند فقط.

چشم ها را بستم و دست کشیدم روی تنت. تو دراز کشیده بودی. چشم هات بسته. گاهی باز. گاهی خنده. گاهی کلمه ای توی هوا. چند بار تو دراز کشیدی؟ من دراز کشیدم و دست ها؟ دست ها روی "تمام" تن تو می لغزند. تنت آبشار پیام های پنهان...

من دایره های تو در تو می کِشم روی تنت و مدام بغلت می کنم. دایره های تو در تو مرا می کِشند روی تن تو و مدام بغلم میکنی. دایره های تو در تو که همیشه بی ته، تمام نمی شوند... دایره های نا تمام...

 

درخت آب می دهم و اقیانوس تمام نمی شود

جای دست های لغزان من است روی تنت

قطره قطره

/ 0 نظر / 6 بازدید