به افق سه شنبه ها

خالی ست و فقط پنج تا درخت است. بی برگ. ساکت است و من روی زمین خوابیدم و لباس هایم را نمی بینم. شاید نداشتم. نه... خیلی خالی نیست با مبلهایی که تکه تکه هایی از خالی را گرفته اند. صدایش می آید که نمی فهمم چه می گوید. روی مبل دراز کشیده ام و بافتنی می بافم. نه... اصلا خالی نیست. دریای مداد رنگی است و حالا نمی بینم داشتیم چی می کشیدیم. چی... چ... چ...

_ چنانش دوست... چنانش دوست... چنانش دوست می دارم که...

_ طاقت بیار 

ماه، پابرهنه، شب را دویدن گرفت. من نفس نفس می زدم.

/ 0 نظر / 6 بازدید