قرمزی های اول پاییز

شب است. اینجا نشسته ام. صبح تمام کلمه های دیشب را یک جایی توی دفتری کاغذی چیزی نوشته بودم.

تپه ی مونترویال حالا یکی در میان قرمز شده. درخت ها اینجا یک شبه قرمز می شوند یا یک شبه زرد. زردشان دلیل قرمز بعدی نیست و قرمزشان هم دلیل زرد قبلی. تمام قبلی ها سبزند همیشه.

حالا شب است و چشم که برگردانم صلیب چراغانی روی مونترویال توی چشم هام. چراغ های آبی و قرمزش. توی شیشه که عکسش می افتد خیال می کنی روی هوا معلق است. خنده ات می گیرد گاه. خسته ام. بیست و هشت سال پیش همین موقع ها شاید حتی خسته تر هم بودم. و زندگی آغاز شده بود... هست.

شب خیال می بافد و تو هی قشنگ تری
ماه هرچه شب بافته می شکافد،
می اندازد، کنار کلمه های من
و تو باز هی قشنگ تری

تمام روز ابر بود و سرد و من خواب و بیدار. تمام شبش چشم که باز می کردم یک کلمه با تو حرف می زدم و تو یک جایی بودی همان حوالی میدان فواره داری که نمی دانستم کجا بود و دختر کوچولوی تنهایی کنار حوض اش نشسته بود با چشم های سبز خاکستری و من خیال میکردم خودم هستم. چشم هات... 

دو تا بالش قرمز تیره دارم و لحاف قرمز تیره است و پرده ها قرمز تیره اند و رویشان گل های ظریفی گلدوزی شده که روی ساقه هایشان تاب می خورند. پرده را می کشم و چراغ ها را خاموش می کنم اشباح یواش یواش می خزند توی تاریکی. اشباح را بی خیال. یک سری چاه هست انگار که سر هر کدامشان بروم و خودم را پرتاب کنم تو آنجایی. فقط کافیست رد چشم هات را بگیرم. تو چرا چشم هات اینقدر قشنگ؟ تو چرا اینهمه...

هوسم کردی و یک درخت قرمز شد
هوسم کردی و وقتی من به دنیا آمدم قشنگ شدم
هوسم کن هزار بار
هوس های تو شیرین اند.
تمام درخت های اینجا که لخت شوند وقت خنده ی انارها می رسد.

حالا شب است. اینجا نشسته ام. صبح نصف کلمه های دیشب گم شده بودند. نیستند. خسته ام باید چراغ ها را خاموش کنم... غرقم کنی...

/ 0 نظر / 5 بازدید