یک خانه‌ی قشنگ با آجر قرمز در دیار اسرار آمیز اشک ها

نمی دانم چه رازی ست در این شازده کوچولو که هر بار می خوانمش کلمه ها پشت توری اشک می لغزند... از روزی در ٢٣ سال پیش که اولین قطره اشک را با روباه، گل، شازده کوچولو و خلبان سرگردان صحرای آفریقا ریختم... از ٢٣ سال پیش تا همین امشب که هزار کرور فواره ریخته در چشم هام. از ۴٣ بار غروب خورشید را دیدند تا دیار اسرار آمیز اشک ها... 

شازده کوچولو برای من فراتر از یک داستان است. در من فرو رفته. جایی در آن ته ته تصویرها و حس هام، خشتِ اول یک خانه ی قشنگ شده از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش غرقِ شمعدانی ست و روی بامش پر از کبوتر. تکه ای از من که می داند چیزی که پی اش می‌گردم ممکن است فقط توی یک گل یا توی یک جرعه آب پیدا بشود...

و همین است راز و رمز آمیزش ابدی اش با روح من.

من اهلی شده ام و می دانی که اگر آدم گذاشت اهلی اش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.

/ 0 نظر / 5 بازدید