از همان بیست و یک مرداد تا هنوز

بابا، بیست و یک مرداد از همین جاها بود که شروع شد به گمانم. سلول هایی که داشتند آخرین رقص خود را می کردند در انفجار رگ ها و ستاره های قرمز که پخش می شدند توی سر تو.

این ورِ اقیانوس، کلاس فرانسه بود و سینما و تری دی و عصر یخبندان در عصری چرخان میان گل های صورتی دامن ام. خنده خنده نبود و اشک از همان روز که چشم ام ماند پشت توری اش، گیر کرده بود توی چشم هایم و تو "درد" داشتی و آدم وقتی درد دارد زمان کند می گذرد...

تو خواب می رفتی و من خواب ام را گم می کردم و سرگردان بودم تا خودِ آن نورِ درخشانِ عجیبِ نرم که ساعت ده دقیقه به هشت توی اتاق من از روی ناممکن می آمد، و من قرار بود وقتی خورشید رسید وسطِ آسمانِ اینجا، "آره" ای را بشنوم و روی پیاده روی پرینس آرتور بنشینم و بگذارم آوار فرو بریزد و تسلیم شوم...

 قرار نبود آخر به این زودی... و من خیال می کنم تو داری تعجب می کنی هنوز که چرا این جور شد. و حتما داری دم دروازه ی مردگان با خودت قدم می زنی و بلند به خودت می گویی چرا این جور شد حسین و آه می کشی و زیر لب می گویی: اِ اِ اِ... عجب.

باد می زند بین یک عالمه فرفره ی کاغذی

و اشکِ تمامشان بین دو پلک زدن توی چشم هاشان تبخیر می شود.

هوا گرم بود و تو حتما تشنه ات بود و درد داشتی و من خیال می کنم تو داری انتظار می کشی که برگردی و برای ما با آب و تاب تعریف کنی از اینجا تا دروازه ی مردگان را.

اینجاکلی موجود رنگ و وارنگ مدام زل می زنند مستقیم توی چشم های من

همه اشان انگار منتظر اتفاقی هستند که "هرگز" نمی افتد. 

خسته بودی، و تو و زندگی با هم خوب تا نکردید، و من خیال می کنم که خوابیدی و خوب هم خوابیدی و اصلا دل ات نمی خواهد بیدار بشوی از این خواب بی رویا.

تمام شبح ها، شب ها بوی ساحل خیس می آورند با خودشان

و همیشه انگار تابستان است.

نشناختمت... و تو خیلی خود منی و تو خیلی متفاوت از منی... نشناختمت اما.

تو که رفتی یک سروری را هم با خودت بردی. و خوب دیگر خنده ام حالا هیچ وقت مثل قبل نیست. "حیرت"، مثل پرنده ایست. مثل پرنده ای که ناگهان می آید جلوی چشمت و چشم هایت را گشاد می کند و بعد نیست می شود و پس از آن تو آنقدر چشم هایت توی آسمان می ماند به مسیر رفتن اش که همه چیز تار می شود... و آن وقت است که با همان چشم های تار می نشینی کف خیابان و احساس می کنی تسلیم شده ای. بعد از آن زمان، هر وقت توی آینه نگاه می کنی دیگر هیچ وقت خود پیش از تسلیم ات را به خاطر نمی آوری... تکه ای از تو با آن پرنده رفته. حالا تمام هیولاهای خزنده توی شب ها را نگاه می کنم. زل می زنم توی چشم هایشان و آنقدر نگاهشان می کنم که آرام آرام می لغزند توی تاریکی.  

توی خانه پشتِ پنجره نشسته ام. بیرون، پشتِ پنجره نشستی روی هوا. پاهایت را انداختی روی هم و رو به روی من آرام نگاه می کنی و شاید داری گوش می دهی به درد دل های من پشت شیشه. برایت از خودم می گویم و ماه و زندگی و تو هیچی نمی گویی. همه جا آرام است. آنقدر آرام که صدای من خیلی زیادی توی خودم هم می پیچد. بیرون، برگ ها ساکن اند و باد دارد این ور شیشه توی موهای من راه می رود. یک لحظه لب هایت تکان می خورند. چیزی می گویی که من نمی شنوم. پنجره را باز می کنم. از خانه باد می زند و تو را تکان می دهد. تاب تاب باد می خوری همین جوری با پاهای روی هم انداخته، سبک، نشسته روی هوا... و موهای خاکستری ات را باد به هم می ریزد... آه می کشی و بعد چیزی می گویی که می شنوم و نمی فهمم و یادم هم نمی آید حالا... و تو موهایت را شانه می کنی و من خیال می کنم تو منتظر برگی هستی تا بیفتد روی زمین و تو آنوقت همانطور پا روی پا انداخته، نشسته روی هوا بروی بالا... 

باز بوی شن های مرطوب می آید و خیلی تابستان است و نرم. می دانی دیگر...

/ 0 نظر / 6 بازدید