آن‌چه را که شاعری می‌نویسد، فرشته ای یا دیوی عملی خواهد کرد

امشب "شبی با هملت" هولان را جرعه جرعه می ریختم میان لب هایم. اول مزه مزه کردم اش. یواش یواش... کمی بیشتر و بعد ذره ذره فرو دادم اش تا اعماق خودم.

اینجا کسی نیست غیر از من و خیال و تنهایی.

... 

می خواستم سیلابی را بیابم
که خانه‌ای را در امواجش نگه‌ می‌داشت
خانه‌ای که با آجرهایی از چای فشرده ساخته شده بود.
می‌خواستم رودخانه‌ای را پیدا کنم
که هیچ شهری در مسیرش بنا نشده ‌است
در همه‌ی مسیرش...
ولی همیشه هراس از تنهایی هست
تنها شدن، به همین سادگی، تنهایی.
و دوباره زنی
و مرد که دو چراغش را روشن می‌کند
زیر فانوس دریایی‌ خویش.
و آن‌گاه درنگی غریب
که در سراسر بازی به خاطر می‌ماند
آفرینش همزمان پیوستگی
پیوستگی رشد گیاهان و رقصی
که پیشاپیش پامال شده‌ است
انگار می‌توان با احساسی کاذب
به صداقت اندیشید.
...
 

/ 0 نظر / 5 بازدید