از میان نوشته های نامرئی (5)

خاک آرسنیک خورده بود. باران، هم بدترش می کرد، هم بهترش. با موهای خیس چاه های بلند توی زمین حفر می کردند و مدام بخار می فرستادند میانشان. زیاد بودند. تمام آنها که با چمدان هاشان میان چاه ها روی خاک راه می رفتند. دریچه های مخفی گاه زیر پای یکی شان باز می شد، بی صدا فرو می رفت زیر خاک. از چاههای بخار هم پایین تر. خیس می شد. گم می شد. ماهی ها جایی دورتر توی رودخانه ای یک قلپ آب و آرسنیک می خوردند و بعد چشم شان می افتد به چیزی ناشناس. باران از موهای تاب خورده ام می چکد روی صورتم. بین لب هام تلخ می شود.

خیلی دورترش خانه های سفید بودند. ردیف. باران که بود سفیدِ مات بودند. آفتاب که بود سفیدِ درخشان. ماه که می آمد سفیدِ مهتابی. از حیاط که می گذشتم نور زیاد بود. چشم هام را می بستم و می دیدم که نرده است. نرده های زیاد و راهی که کنارش جارو های زیاد تکیه داده به نرده ها. جارو های عمودی که درخت وار ایستاده بودند. با خودم حرف می زدم. باید تمام مسیر را با صدای بلند با خودت حرف می زدی تا پیرزن سر و کله اش پیدا نشود. پیرزن چاق. جایی بین جارو ها بود حتما که وسط روز می آمد در سکوت. تمام راه کنارم خروسی بود که می پرید روی جارو ها. ته حیاط، دالان شروع می شد و اینجا باید ساکت می ماندی که کسی قرار نبود بیاید و شب می رسیدی به ته دالان که آن بیرون مه روی تپه لغزان می شد و تو تمام شب تا صبح بیدار می ماندی که شب جیر جیر کند و خیلی سیاه باشد و برای همین نور بزند و خوابت نبرد که شب های سیاه زیادی روشن اند. با صدای جیرجیرک های زنده و جیر جیرک های مرده و جیرجیرک هایی که هنوز نیامده اند.

ته دالان درخت های پَر. ته دالان شیمیدان هایی که دوست دارند کیمیاگر باشند. پَر را می کَنند می کارند توی خاک و هی نگاهش می کنند تا درخت بشود. شیمی دان هایی که نامرئی شده اند و بلدند که هیچ کاری نکنند. آب را روی صافی هایی می ریزند و خیال می کنند که خاک آرسنیک خورده. آخ شیمیدان های نامرئی که با چشم های قرمز دیده نمی شوند. ماهی ها تمام شب توی آب آرسنیک می خورند و چمدان به دست ها همین طور بین راه دور آتش جمع می شوند حامله می شوند و بچه هاشان را محکم بغل می کنند. هیچ بچه ای از دریچه ها سقوط نمی کند. بلد نیستند روی زمین بخوابند و چشم هاشان همیشه قرمز. از چاه ها بخار رد می شود...

چشم های قشنگی داشت. چشم هایی که همین طور زل زده بودم تویشان. یک سبزی که... چروک های صورتش با ماتیک صورتی و موهای شرابی. لاغر و ظریف و زیبا با دست هاش که رگ هاش برامده و سبز. دامن داشت. سفید با گل های بنفشی که با فاصله های زیاد، ریز ریخته بودند روی تمام سفیدیش. گل هاش حتی عطر هم داشتند چون بنفش بودند. من دامن می پوشم وقتی پیر شدم حتی اگر رگ های پام بنفش. دامن های سفید با گل های ریز خلوت ابدی اند.

مه روی تپه لغزیده بود. من با خودم حرف می زدم. خروس پرید روی جاروها. و پیرزن گل های بنفش اش را ریخت روی جاده. دامن اش سفید بود. پاهاش سفید. دست هاش سفید. موهاش سفید. لب هاش سفید. چشم هاش ولی...

دالان طولانی ست. بیرون باران می بارد و شب صدای سگ های خانگی می آید... مهم نیست که اینجا سگ ولگرد وجود ندارد، چشم های تمام سگ ها غبار مرموزی دارد.

خیال هایی هستند که شب ها با جزر به ساحلی می آیند و با مد برمی گردند و جایی ته آب مخفیانه شمع هایی درست می کنند.

ابریست. روی دیوار نشستم. باد می زند و کاه می بارد در آسمان شیری رنگ.

/ 0 نظر / 3 بازدید