شانه ی نشانه ها

این سر دنیا. آسمانِ ١۵ ثانیه قبل از بازی ذره های نورِ اولِ ژانویه ای که باران می بارد و اولد پورت. همه بلند شمارش معکوس و روی زمین همه جا صدای موسیقی و بوی وید و الکل و باروت و تن هایی که به هم می ساییدند. و چترهایی که گاه باز می شدند و گاه بسته. که بوها  از این سر دنیا تا آن سر دنیا چیزهای متفاوتی را آبستند...

دریای تن. تن ها. تناهی. نامتناهی. تنها. یک دست چتر و یک دست توی جیب، تنم را تکان می دهم گاه گداری و در همان حال خیال می کنم نه اینجا هستم نه هیچ جای دیگر که همه جا... موهای خیس تاب می خورند.

نور چرخ و دایره هایی که می زدند توی دایره های دیگر و تکه های بازیگوشی که هی می رفتند بالا و بالا و بالا و یک جایی می ترکیدند تا با چشم، آخرین ذره را بکشی پایین روی تن مه آلود آسمان، آنقدر آرام که ردش نماند. و باز... و باز. از پایین به بالا، تا اوج و بعد انحناهای رقصان سقوط از بالا به پایین. از وسطِ تمام تن ها یک ساختمان بلند شد با دیوارهای خیس و من شاید طبقه ۴٧ بودم یا شاید کمی بالاتر مثلا ۶١ یا کمی پایینتر مثلا ٢٨ و دیوار سراسر پنجره بود رو به آبشارهای نور. از پایین افق چند تا اسپرم سفید، لغزان لغزان می روند بالا تا مرزهای دایره ای که آرام دارد باز می شود در سیاهی. اینجا تمامشان فرو می روند توی دایره و انفجار... و انحنای رد تکه های لحظه ای درخشان و بعد محو... دود می ماند توی آسمان.

_ تموم یعنی؟

_ نه، تغییر. دایره ست و تمامش همیشه دایره می ماند، ناتمام... 

_ آخ بنفش هاش. بنفش هاش. می بینی؟

_ آره. آبی و قرمز که بنفش...

یک دایره می کشی با پاهات جایی که من نمی دانم. جایی فراتر از قهقهه که فراتر از اندوه. و یک دری را باز می کنی که جویبارها همیشه از درهای باز می گذرند.

نوشته های بی انتها در دایره ها...

از درهای باز باد می آید و "مرگ وجود ندارد"... اولین بار این را تو گفتی.

بر شانه ی نشانه هات. گوش ات می کنم...

/ 0 نظر / 8 بازدید