یک برشِ خیلی معمولی

ساعت چهار صبح و اندکی. تنها نشستی توی خانه با گردنبند قرمز و پیراهن سیاه و آرایشی که هنوز روی صورتت. روزهای دویدن و شب های بی خوابی با حفره های نامرئی و دلتنگی.

سال تحویل شد. بی حوصله. بی شنیدن صدای نقاره و دهل و سرنا و تیک تاک قبل سال تحویل که وایرلس کار نمی کرد و رستورانی بزرگ بود وسط مونتریال که قرار بود صد نفر بیایند شام بخورند و سیصد نفر بیایند و برقصند.

مهم نیست چه حالی دارم و کجا هستم؛ سال که تحویل می شود باید کنار هفت سین باشم. چه بخواهم و چه نخواهم آرزو می کنم. درست مثل وقتی که هواپیما از زمین جدا می شود.

آرزو...

 _ اینقد بی دل و دماغ نباش. ما مجبوریم. اینهمه آدم اومده. تو باید براشون حرف بزنی... ما میزبانیم...

چشم ها می لغزند...

دوستان گرامی من از طرفِ... من از طرفِ... من از طرف خودم که خودم نیستم. من که خودم... اصلا بی خیال. حالا که آمدید برقصید و خوب آنقدر برقصید که زمین یادش بیاید چقدر تنهاست. بی رحمانه برقصید. و پا بزنید روی زمین. قر بدهید و تا می توانید از بار خرید کنید.

ساعت دوازده  و اندکی... چراغ ها روشن. دودی که تا می آید همه هورا می کشند و شاید سیصد نفر دست می زنند. چرخ... دست و پا. با روسری محکم. با دامن زیادی کوتاه. با حجاب نصفه. با نیمته.  می رقصند. بچه مثبت ها. بچه باحال ها. خوش خیال ها. بی خیال ها. با خیال ها. سیصد نفر که زیر یک سقف یک سر دنیا دارند می رقصند و می دانی خیلی هاشان هر روز دو تا آفیس آن طرف تر هستند و سالی یکبار هم یکدیگر را نمی بینند.

موریانه های نور. مورچه های نور.

هوم... رقصی که تمام نمی شود. یک دو چرخ بالاترش... می شود این شب را ادامه داد. ادامه دادش. و مدام همه برقصند و روی صندلی ها بعضی ها توی بغل هم کز کنند و تو نگاه کنی و گاه بروی بین ناشناس ها چرخی بزنی و باز نگاهشان کنی و نگاهت کنند.

رقصیدن نوعی دویدن است.

ادامه بده دی جی. ادامه اش بده. ادامه اش بده.

که خوش آمدید. و خوش بیایند و تمام سیصد نفر زیر نور برقصند و بچسبند و ببوسند و...

لا لا لِیلی، لالا لِیلی، لا لا...

سر می خورم از میان تن های رقصانشان. چشم می بندم و همه جا خالی ست و یک جای دوریست که آسمانش یک بنفش کم رنگی دارد با خورشیدی زرد و دور. چشم باز می کنم، پُر می شود. یک دایره با دست ها. چشم که می بندم دختری را دارند از رودی می گیرند که رویش پر از برگ های زرد و قرمز است و جای قشنگی ست برای مردن  و حتما پاییز است و خورشید خیلی درخشان. چشم باز می کنم، همه جا پُر است. یک دایره با پاها. چشم می بندم. تاریک است کسی دستم را گرفته و می برد پایین تر. و می گوید هرکسی به من نگاه کرد من همان شکلی شدم. نگاهش می کنم و دیگر نمی شناسمش. جمجمه هایی خاک آلود در سکوتی ابدی. دایره ای با کمر.

اینجا مونتریالتر می شود و تهران نمی شود. حتی اگر دست خیلی ها دستبند سبز باشد. و دود باشد. و می دانی میله ها شوخی ندارند. و حفره ها گفتم که پر نمی شوند. تنهایی تر چرخ می زنم. تنهایی تر چرخ می زنم. به صورت ها نگاه می کنم. و توی ذهنم داستان می سازم برایشان. به حرکت تن هاشان نگاه می کنم و داستان تغییر می کند. گاهی ریز می خندم به داستان هام. بعضی ها شکل بعضی هایی هستند که اینجا نیستند. بعضی ها شکل یک آدم قدیمی هستند. بعضی ها من را یاد بعضی ها می اندازند. و چقدر خوب است که هیچ کدام را نمی شناسم. داستان های تن ها و صورت ها و تنهایی.

باید زودتر از اینها از انجمن استعفا می دادی. ولی به دلایلی که برای آنها نامعلوم است، همه چیز را رها کرده ای از جمله استعفا دادن را و یا شاید اصلا اینقدر نامرئی هستی که کسی چندان مهم نیست برایش که تو استعفا بدهی یا ندهی. و بی اینکه امسال تدارکی ببینی جزو برگزار کننده های مجلس هستی. خوشحالیِ مهمان چیز عجیبی ست. و می دانی دیگر عجیب تر است وقتی اصلا معلوم نیست کسی که نامرئی ست برای چه باید به همه خوش آمد بگوید و همه نگاهش کنند...

امشب را می شود ادامه بدهند و من نگاهشان کنم. تنهایی تر می شود مونتریال امشب.

امشب را اشک... و امشب را...

و امشب را می شود ادامه داد و صد بار ماهی قرمزها را داد به دخترک خدمتکار تا چنان ذوق کند که من خیال کنم یک کاکتوسم.

امشب را می شود ادامه داد. که تهرانتر نمی شود و شات و شات و شات... و اینجا خیلی دور باشد و تو خسته تر باشی و باز بیشتر همه را نگاه کنی. شات و شات و شات و باز نگاهشان کنی. اراده ی تن ها.

حتی اگر حالت هیچ خوش نباشد هم دیدن شادی دیگران چیز قشنگیست. به شادی دیگران اندوه خود را تنها رقصیدن هنر ستاره هاست. شبی بی پایان می خواهد.

و شاید اینجور است که سالن رقص وقتی "خالی" می شود "جای" اسرارآمیزی ست.

ساعت چند و اندکی به وقت هیچ جا... چشم می بندم و فردا برف می بارد.

سکوت

   

 22 مارچ 2011

/ 0 نظر / 9 بازدید