عقربه ها می ایستند. چیزی از آب بیرون می پرد. چیزی از آب بیرون می پرد در هوای خیلی سرد و مسیری یخی می ماند از ذره های آب در فضا.

چراغ های ساکت از پنجره ها بیرون می آیند. رشته هایی سرگردان. در هم. به هم نگاه می کنند و تکه های یخ فرو می ریزند. دایره هایی بزرگ شونده در آب هایی دور.

چراغ های خیس به پنجره هاشان بر می گردند. خیره به امتداد مسیری در فضا. مه بر شهر می لغزد.

یک چشمم به چشم دیگرم نگاه می کند.

...

بیرون حیاط بزرگی ست با بوته های گل شاید یا موزاییک هایی که از بین شیارهاشان مورچه ها راه می روند. یا دشتی ناهموار بی بوته ی خاری شاید و شن هایی روان. یا خیابانی سربالا با ردیف چراغ های راهنمایی که می خواهند خودشان را به رخ ماه بکشند. و گاه شاید ماشینی که رد می شود و صدایش با لرزش برگ ها در باد در هم می آمیزد. من جایی خیلی دورتر از تمام اینهایم. نشسته در خانه. بی قرار، پریشان؛ با سرگیجه و شاید ترسی مرموز. در مرز بین سایه بودن و واقعی بودن نوسان می کنم و کسی نمی داند گم شدن کجا اتفاق افتاد و کی غارهای مرتفعِ خاکستری از آسمان بنفش طلوع کردند. تمام چراغ ها را خاموش می کنم و ساعت ها می نشینم در تاریکی. ماه از کنار پنجره سر می خورد و می تابد روی اشیا. اشیا رنگ پریده و اسرار آمیز و ساکت زل می زنند به من. نور از کناره هایشان می لغزد. تمام دردها و لذت ها و ساعت ها به شکل اشیایی در می آیند و با همان بی قراری و آرامش جمع می شوند اطرافم. شال را محکم می پیچم دورم. مهتاب، تاریکی را گنگ می کند. جوری سحر آمیز همه چیز را باز می گرداند. چیزهایی که در هیاهو از یاد می روند؛ یا دیده نمی شوند از فرط روشنی. کلمه هایی ردیف می شوند و من یا توی حیاطم شاید روی یکی از همان موزاییک ها، یا توی دشت بین شن ها، یا توی خیابان . گچ هایی که دارم رنگی اند. روی زمین خط می کشم. خط ها همه شکسته می شوند روی موزاییک ها و مورچه ها در ناهمواری خط ها حرکت می کنند. رنگ ها از تاریکی جدا می شوند با مهتاب قاطی می شوند. رنگ پریده تر و درخشانتر. شاید کلمه ای یا تصویری. روی شن ها با انگشت خط می کشم مهتاب می افتد توی چاله ی ممتدی که با انگشت کشیده ام. شاید سقف لانه ی موجودی زیر زمینی که میان شن های خنک خوابیده کمی ریزش کند. راه هایی در بیابان را روی حیاط می کشم. نقشه ی حیاط را وسط خیابان. راه های خیابان را وسط بیابان. و حیاط دور می شود و بیابان دور می شود و خیابان دور می شود و گچ های من دست بچه هایی می روند که سرخوشانه روی تمام نقشه ها لی لی می کشند. اشیا انگار با مایعی شیر مانند شسته شده باشند. تمامشان به نظر نرم می آیند. حتی لبه های چاقو. به بامبوهای سبزم نگاه می کنم که در مهتاب باریکتر به نظر می رسند با انحناهایی ظریف تر. سکوتِ اشیا و مهتاب، مهربانم می کند. دلم می خواهد تمامشان را بغل کنم. تیک تاک ساعت گاهی بلند می شود گاهی کوتاه گاهی محو. اینجا باد نیست. مهتاب می زند و زمان را قطع می کند. چیزی مثل وقفه. ماه تند پایین می رود. شاید کمی دیگر پشت تپه باشد. حالا اما از هر زمان دیگری بیشتر حس می کنی که روز چه دور است و خورشید چه دورتر. کف دست هام را می گیرم توی نور. کف دستم حیاط است. بیابان است. خیابان است. کف دستم هیچ است و من رویش راه می روم. ماه با چشم های مرموزش تنها نگاه می کند. چشم هام خیس می شوند و در مسیر چیزی که یک ریز می بارد نقره ای نافذ زیبایی ست که امپراطوری می کند در اعماق استخوان ها همچنان... همیشه...

/ 0 نظر / 8 بازدید