از میان نوشته های نامرئی (2)

زیر آن آفتاب

که باید مُرد

روی زبان کشیدنِ زمین

بی خوابی روی شیشه

مه پاک کن های خراب...

یک عالمه نوشته ی نامرئی.

خواب بودم بیدار شدم. چهارراه های مسطح روی هم افتادند. هی توی هم فرو رفتند. اینقدر توی هم فرو رفتند که باران از بینشان بارید و حالا توی علف های چند سانتی متری راه رفتن و آبی که از جایی می ریخت روی سر.

خواب بودم بیدار شدم همه جیغ زدند و رفتند بیرون و من ماندم و سوسک که خیلی بزرگ بود و هیچ جور از در اتاق بیرون نمی رفت و هی اصرار داشت که کشته شود. و من نباید می ترسیدم چون همه جیغ زده بودند و رفته بودند بیرون و اینجا مونتریال نبود. بیا سوسک عزیز لجبازم.

_ با یه ضربه کشتمش.

خواب بودم بیدار شدم دور تا دور سنجاب بود و یکی شان می گفت اینها همه ابرند و لب هاش را چسباند روی زمین. سنجاب ها انقدر به سگ نگاه کردند که لب هاش چسبید به آسمان.

خواب بودم بیدار شدم راکون پرتاب شد روی سقف ماشین و بعد هی بزرگ شد و بزرگ شد و ترکید. وقتی ترکید دو تا هواپیما عاشق هم شدند و کانادا فرم های درخواست "پی آر" همه را سوزاند و تزها را توی جنگل کاشتند. روانکاو ها داشتند آبش می دادند و هواشناسی اشتباه پیش بینی کرده بود که هر روز اینجا افتابی ست.

_چرا چتر می برین بیرون؟

_واسه اینکه فراموش کنیم داره بارون میاد.

خواب بودم بیدار شدم همه جا خیلی تاریک بود و هی ابر سفید که اشک هاش در امده بود تند تند از رعد و برق فرار می کرد که داشت موذیانه عکسش را می گرفت. باد نشسته بود بند کفش هاش را می بست و ابر سفید نمی توانست از جو خارج شود... یکی از عکس هاش پرتاب شدند روی سر من. رعد و برق خشن بود، عکس هم می گرفت اما موذی نبود. شواهد زیادی هست که رعد و برق خیلی مهربان هم بود. برای همین اشک های ابر توی عکس معلوم نبود. ابر سفید باید می بارید خارج عکس و تابستان بارانی می شد.

خواب بودم بیدار شدم. تهران رفت زیر آب توی چمدان ها. آی تهران... وای تهران خیس من... تمام جنین ها روی دوچرخه زودتر می رسند... تهران من شکل تهران نیست. تهران شکل تهران من نیست. تهران مانیتور که خاکستری نیست. کدام تهران، تهران نیست؟

خواب بودم و بیدار شدم تمام اتاق قرمز بود و اشباح تک و تنهای سرگردانی که با رویاهای رنگی لاس می زدند و با تنهایی می خوابیدند، مدورهای آبی کمرنگی بودند گوشه و کنار اتاق. و گاهی که خیلی گرسنه می شدند همه چیز را می خوردند و "خالی" را باقی می گذاشتند که تویش می شد گم شد.

خواب بودم بیدار شدم کسی داشت با مته زمین را سوراخ می کرد و می گفت این گور دسته جمعی مورچه هاست که دوست ندارند وقت مردن سوزانده شوند. یک مورچه ی انتحاری داشت بین شیارهای مغزش راه می رفت.

خواب بودم بیدار شدم و همه جا را آب گرفته بود و اما من دهان نداشتم و پلک. چشم هام باید همیشه باز می ماند. توی بالکن یک آسمان خراش منهای هفتاد و دو طبقه ای، پرنده ای بود که راس ساعت سه ی صبح می خواند.

خواب بودم و بیدار شدم توی یک پاساژ که تمام مغازه ها برگ هایی را گذاشته بودند پشت شیشه. ادم و حوا فقط داشتند خرید می کردند. و گربه اشان روی ناخن هاش را لاک زده بود و دست هاش را بالا پایین می برد. روی زبان من بود.حرف که می زدم می گفتم میو...و این صدای درد من نبود و این صدای مبهم مه پاک کن بود که توی گوشت های من فرو می رفت. میو... آدم و حوا و من هر سه با هم خندیدیم.

خواب بودم بیدار شدم  جلوی دیوار و بچه ای توی بغل. دهان نداشت و چشم های قشنگش پلک نداشت. داشت لالایی می خواند. با دست های پلنگی و ماه گرفتگی های زیاد که قشنگش می کرد. اسباب بازیش مهره های شطرنج بودند و هیچ کدام از عروسک هاش اسم نداشتند. از من قوی تر بود.

خواب بودم بیدار شدم و تمام تنم از چشم هام فرو می ریخت. سیل می شد با کلی رنگ و همه جا را می برد... شدید تن در خالی. تنهایی.  

خواب نبودم و بیدار نشدم...

تعادل های نوسانی ناپایدار. دلتنگی با هزار مزه.

درونم بازی می کنند...

_ هیس... خوابیده دُرس رو ظرف غذاش. تو خواب پاشو تکون می ده.


پ.ن١: هوا مرطوب است. با رعد و برق. پنجره که باز است هوا حس شدنی ست.

پ.ن٢: حالا صدای باران و رعد و برگ های درخت ها نمی گذارد صدای پرنده را بشنوم...

پ.ن٣: سکوت جور تمام چیزهایی را می کشد که نمی شود گفتشان. این کلمات تنها انحراف هایی بیهوده از سکوت هستند.

/ 0 نظر / 8 بازدید