...

شدم مثل ابرهای بهار... ابر های بهار جز آغوش آب مگر کجا را دارند که بروند؟

از سرور ناراحت ام... خوب نیستم... خوب نیستم... شاید گدازه های آتشفشان خودم، من را سوزاند. شاید دیوانه شده ام. شاید خودم همه چیز را ویران می کنم. پاهایم روی زمین نیست. اینجا که نشسته ام نیستم. جایی هستم نزدیکی های افق رویداد یک سیاهچاله. دست ام را بگیر...

/ 0 نظر / 5 بازدید