جیحون

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم

همه آن است که یقین ندارم که نبشتنش بهتر است از نا نبشتنش.

...

و هر چه نویسم هم نشاید ٬ و اگر هیچ ننویسم هم نشاید٬

و اگر گویم نشاید و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید

و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید!*

 

 

در آغاز هیچ بود و هیچ

هیچ بر هیچ لغزید و راز آغاز شد

رازها را باد همه جا برد

و سرخپوست آبله رو گفت

تمام آینه های این شهر توی آن اتاق تاریک اند

آب همه جا را گرفت

سر و ته اش کردی و رویش چیزی نوشتی به زبانِ "آینو"

چشم هات را بستی و من گم شدم


صبح میان موج بودم و صدف ها داشتند کف دریا را سوراخ می کردند

ماهی ها فحش می دادند و من چکه می کردم از تمام سوراخ ها

چشم هام را بستم و بیدار شدی

 

موهاش سفید بود و لباسش سیاه و گیتار روی پایش بود و داشت آهنگی می زد که من دوست داشتم

و می دانی آنها که شاهکارهایشان را توی خیابان می ریزند هیچ وقت دستگاه کارت خوان ندارند...

چشم هام را بستم و خوابیدم


تایپ می کردم و با هر کلمه صورتم چروک می خورد

حرف ها همه غلط بودند و من مدام پیرتر می شدم

حرف ها همه درست بودند و من دوستشان داشتم

تا...

 

جادوگر روی گوی اش خم شد


_ بیشتر حرف بزن...

_ ببین روانکاو عزیزم:

"چشم ها قرمزند از اشکی که نمی آید

و هیزم می شود

و باد هم زیاد است و می دانی دیگر...

دور میله های مترو، من خودم... من خودم را... من خودم را چرخ می شوم... دست می شوم... آغوش می شوم...

من خودم کیسه می اندازم روی دوشم و یکی یکی زن هایم را می ریزم تویش

من خودم بی قرارم

من خودم توی کیسه ام که کیسه همیشه روی کولم...

نه که باشد و نه که چشم در بیاید و نه که من چشم هام یک دفعه همان وسط مونتریال روی زمین قل بخورد

که یخ بسته بود زمین و عروسک ها همه ازآسمان می باریدند...


سرخپوست آبله رویی قهقهه می زد به زبان تبتی و من دیگر رنگ های قرمز را نمی دیدم

سرخپوست آبله رویی حالش به هم خورد و متروهای مونتریال تمامشان صلیب های آبی می بردند وسط شن های کویر

سرخپوستی دست کشید روی باسنم و من پلنگ شدم


مخترع سکوت پرحرف ترین آدم دنیا بود و خنده اندوه بزرگی بود که شب ها با لباس مبدل در استریپ کلاب می رقصید

کتاب هاش سر و ته بودند و دست هاش سر و ته بودند و سر و ته اش هیچ هم سر و ته نبود


من کروکودیل بودم

من پرنده ی نوک قرمز بودم

من "اندوهِ پیر"، دخترِ سرخپوست آبله رو "سرورِ جوان" بودم

من کودک تنهای زشت بودم

من پلنگ بودم

من دونده ی دلتنگ بودم

من تنِ شمع آجین بودم

من کسی نبودم و من کسی نبودم"


روانکاو چسبید به سقف

من شاخم را برداشتم و های های گریه کردم

هیچ با هیچ رفته بود و هیچ در میان بود هنوز...

چشم هام را باز کردم و مُردم


تمام سطح اشیا براق بود در شدت و پوست را می سوزاند.  تمام سطح اشیا براق بود و کسی نمی دانست که این برق دیوانه وار سرماست یا گرما


آینه در اتاقِ تاریک بود

سکوت، فلوت زنان شعر را میان ماه پیچید و بلعید

سرخپوست دستارش را بست و فرو رفت در جیحون

جادوگر جارویش را به دُمش بست و دیگر از هیچ سوراخی رد نشد

زنی بچه اش را شیر می داد

 

* از "رساله عشق" عین القضات همدانی

/ 0 نظر / 3 بازدید